خانه » كتاب: حكايت پارسايان » 73 – از گرگ ترسيدى؟
23  

73 – از گرگ ترسيدى؟

خداى تعالى وحى فرستاد به داود (ع) كه (( مرا در دل بندگانم، دوست گردان.)) گفت: ((چگونه دوست گردانم؟ )) گفت: ((فضل و نعمت من به ياد ايشان آر كه از من جز نيكويى نديده‏اند . ))


و وحى فرستاد به يعقوب كه دانى چرا يوسف را چندين سال از تو جدا كردم؟ گفت: (( نمى‏دانم.)) وحى آمد: از آن كه گفتى ((ترسم كه گرگ، وى را بخورد ))اى يعقوب!چرا از گرگ ترسيدى و به من اميد نداشتى، و از غفلت برادران وى بينديشيدى و از حفظ من نينديشيدى .
و يكى از پيامبران به قوم خود گفت: ((اگر شما آنچه من مى‏دانم، بدانيد، بسيار بگوييد و اندك بخنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه زنيد و زارى كنيد .)) پس جبرئيل بيامد و گفت: خداى تعالى مى‏گويد: ((چرا بندگان مرا نوميد مى‏كنى از رحمت من؟ )) پس آن پيغامبر، بيرون آمد و مردم را اميدهاى نيكو داد از فضل خداى تعالى . ?

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.