خانه » كتاب: حكايت پارسايان » 84 – رنج افلاطون
23  

84 – رنج افلاطون

گويند: روزى افلاطون نشسته بود . مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى مى‏گفت . در ميانه سخن گفت:اى حكيم!امروز فلان مرد را ديدم كه تو را دعا و ثنا مى‏گفت و مى‏گفت: ((افلاطون، مردى بزرگوار است كه هرگز چون او نبوده است و نباشد.)) خواستم كه ثناى او به تو برسانم.


افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت دل تنگ شد . آن مرد گفت:اى حكيم!از من چه رنج آمد تو را كه چنين دل تنگ شدى؟ افلاطون گفت: (( از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى از اين بتر چه خواهد بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من، او را پسنديده آيد؟ ? ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او سازگار بود كه او را خوش آمد و مرا بدان كار ستود؟!تا توبه كنم از آن كار. اين غم مرا از آن است كه مگر من هنوز جاهلم، كه ستوده جاهلان، جاهلان باشند.)) ?

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.