خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 27. آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

27. آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد

27. آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد

در زمانهاى قديم ، حاكم ظالمى بود كه هيزم كارگرهاى فقير را به بهاى اندك مى خريد و آن را به قيمت زياد به ثروتمندان مى فروخت . صاحبدلى (يكى از اهل باطن ) از نزديك او عبور كرد و به او گفت :

مارى تو كه كرا ببينى بزنى
يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى (107)
زورت از پيش مى رود با ما
با خداوند غيب دان نرود
زورمندى مكن بر اهل زمين
تا دعايى بر آسمان برود

حاكم ظالم از نصيحت آن صاحبدل ، رنجيده خاطر شد و چهره در هم كشيد و به او بى اعتنايى كرد، تا اينكه يك شب آتش آشپزخانه به انبار هيزم اوفتاد و همه دارايى او سوخت و به خاكستر مبدل شد.
از قضا روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاكم عبور مى كرد، شنيد حاكم مى گويد: ((نمى دانم اين آتش از كجا به سراى من افتاد؟))
به او گفت : ((اين آتش از دل فقيران به سراى تو افتاد.)) (يعنى آه دل تهى دستان رنجديده ، خرمن هستى تو را بر باد داد.))

حذر كن ز درد درونهاى ريش (108)
كه ريش درون عاقبت سر كند
بهم بر مكن (109) تا توانى دلى
كه آهى جهانى به هم بر كند

و بر روى تاج كيخسرو (فرزند سياوش ، شاه باستانى ) چنين نوشته بود:

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت
چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما
به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت
   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.