خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 98. تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
23  

98. تشنه را در دهان ، چه در چه صدف

98. تشنه را در دهان ، چه در چه صدف

عربى بيابانگرد را در بصره در نزد طافروشان ديدم مى گفت : روزى رد بيابانى راه را گم كردم ، و توشه و غذاى راه تمام شد و خود را در خطر هلاكت مى ديدم ، ناگاه در مسير راه كيسه اى پر از مرواريد يافتم ، اول تصور كردم كه گندم پخته است ، بسيار خوشحال شدم كه هرگز چنين خوشحالى به من دست نداده بود، ولى وقتى كه فهميدم گندم نيست بلكه مرواريد است بقدرى ناشاد شدم كه قبلا هيچگاه اين گونه ناراحت نشده بودم .

در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف (258)
مرد بى توشه كاو فتاد از پاى
بر كمربند او چه زر، چه خزف (259)
       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.