خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 137. رنج همسايگى با مادرزن فرتوت
23  

137. رنج همسايگى با مادرزن فرتوت

137. رنج همسايگى با مادرزن فرتوت

 

همسر زيباروى و جوان شخصى درگذشت ، مادرزنش كه سالخورده اى فرتوت شده بود، به عنوان سهميه خود از مهريه دخترش ، در خانه آن شخص سكونت نمود، آن شخص از همسايگى با مادرزن فرتوتش ، بسيار در رنج و زحمت بود، و چاره اى جز اين نداشت كه دندان روى جگر بگذارد و تحمل كند، تا اينكه روزى گروهى از آشنايان به ديدار او آمدند، يكى از ديداركنندگان از او پرسيد:

((حالت در مورد جدايى همسر عزيزت ، چگونه است ؟! ))
او در پاسخ گفت : ((فراق زن آنقدر بر من سخت نيست كه ديدن مادرزن آنقدر سخت و رنج آور است . ))

گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
ديده بر تارك سنان ديدن
خوشتر از روى دشمنان ديدن (359)
واجب است از هزار دوست بريد
تا يكى دشمنت نبايد ديد
       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.