خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 148. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش
23  

148. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش

148. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش

يك روز از روى جهل جوانى بر سر مادرم فرياد كشيدم ، خاطرش آزرده شد و در كنجى نشست و در حال گريه گفت : ((مگر خردسالى خود را فراموش ‍ كردى كه درشتى مى كنى ؟!))

چو خوش گفت : زالى به فرزند خويش
چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن
گر از خرديت ياد آمدى
كه بيچاره بودى در آغوش من
نكردى در اين روز بر من جفا
كه تو شير مردى و من پيرزن
   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.