خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 151. ناتوانى پيرمرد در ازواج با زن جوان
23  

151. ناتوانى پيرمرد در ازواج با زن جوان

151. ناتوانى پيرمرد در ازواج با زن جوان

شنيدم پير كهنسالى در آن سن و سال پيرى مى خواست با زنى ازدواج كند، از يك دختر زيباروى كه گوهر نام داشت خواستگارى كرد، دخترى كه صندوقچه گوهرش از ديده مردم پنهان بود. طبق مراسم عروسى ، داماد به ديدار عروس رفت و به مزاح و خوش طبعى پرداخت ، ولى پير از آميزش ‍ ناتوان بود .


پيرمرد، نزد دوستان شكوه كرد و حجت خواست كه خانه و كاشانه مرا، اين زن گستاخ و بى شرم ، يكباره غارت كرد. بين زن و شوهر، ستيز و جنگ آغاز شد، كه كار به شهربانى و حضور قاضى كشيده شد، ولى سعدى در اين باره (قضاوتهايى كرد و ) گفت :

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست
تو را كه دست بلرزد، گهر چه (393)

(پايان باب ششم )

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.