خانه » كتاب : گنجينه جواهر يا كشكول ممتاز » نور باران شدن حرم كاظمين ع در اول ماه رجب
23  

نور باران شدن حرم كاظمين ع در اول ماه رجب

نور باران شدن حرم كاظمين ع در اول ماه رجب
مرحوم نراقى گويد شخصى مورد و ثوق نقل كرد از شيخ محمد كليددار حرم مقدس كاظمين عليهماالسلام و شيخ مذكور خود مرد متدينى بود و من خود او را ملاقات كرده بودم ، كه شيخ مذكور گفت :

در هنگامى كه حسن پاشا بعد از زمان سلطنت نادر شاه در ايران او پادشاه عراق عرب بود در بغداد و داراى قدرت بود، روزى در ايام ماه جمادى الثانى در وقتى كه جمعى از امرا و افندايان و اعيال آل عثمان در مجمع او حاضر بودند، پرسيد كه سبب چيست كه اول ماه رجب را شب نور باران گويند، يكى از ايشان گفت : كه در اين شب بر قبور ائمه دين نور فرو مى ريزد.
پاشا گفت : در اين مملكت محل قبور ائمه بسيار است ، و البته مجاورين اين قبور ائمه مشاهده خواهند نمود، پس كليددار ابوحنيفه را كه امام اعظم ايشان است و كليددار شيخ عبد القادر را طلبيده ، مطلب را از ايشان استفسار نمود و ايشان گفتند: ما چنين چيزى مشاهده نكرده ايم ، حسن پاشا گفت : موسى بن جعفر و حضرت جواد عليهماالسلام نيز از اكابر دين هستند، بلكه جماعت روافض آنها را واجب الاطاعة مى دانند، سزاوار آن است كه از كليددار روضه ايشان نيز بپرسيم ، و همان ساعت ملازمى كه به عرف اهل بغداد چوخادار گويند به طلب كليددار كاظمين بوديم عليهما السلام آمد شيخ محمد گويد: كه كليددار در آن وقت پدر من بود و من تقريبا در سن بيست سالگى بودم و با پدرم در كاظمين بوديم كه ناگهان چوخادار به احضار پدرم آمد و او نمى دانست ، كه با او چه كار داشت ، روانه بغداد شد، و من نيز به اتفاق او رفتم و من در خانه پاشا ماندم و پدرم را به حضور بردند بعد اينكه پدرم به حضور پاشا رفت پاشا از پدرم سئوال كرد كه گويند شب اول رجب را شب نور باران گويند به جهت نزول نور از آسمان بر قبور ائمه دين ، آيا تو هيچ آن را در قبر كاظمين مشاهده كرده اى ؟
پدرم خالى از ذهن و بى تاءمل گفت : بلى چنين است ، و من مكرر ديده ام پاشاى مذكور گفت : اين امر عجيب و غريبى است ، و اول رجب نزديك است ، مهيا باش كه من در شب اول رجب در حرم مقدس كاظمين به سر خواهم برد، پدرم از شنيدن اين سخن به فكر افتاد كه اين چه جراءتى بود كه من كردم ؟ و اين چه سخنى بود از من سر زد؟ و با خود گفت كه احتمال دارد نور ظاهر مشاهده نشود و من نور محسوسى نديده ام ، و متحير و غمناك بيرون آمد، و من چون او را ديدم آثار تغير و ملال در چهره او يافتم ، و از سبب آن پرسيدم گفت : اى فرزند من خود را به كشتن دادم ، و با حال تباه روانه كاظمين شديم و در بقيه آن ماه پدرم و داع و امور مربوط به وصيت خود را انجام مى داد، و خورد خواب او تمام شد و روز به گريه و زارى مشغول بود و شب ها در روضه مقدسه تضرع مى كرد و به ارواح مقدس ايشان توسل مى جست و خدمتكارى خود را شفيع قرار مى داد تا روز آخر ماه جمادى الاخر، چون روز به نزديك غروب رسيد.
كوكبه پاشا ظاهر شد و خود او نيز وارد شد و پدرم را طلبيد و گفت : بعد از غروب روضه را خلوت نماييد و زورا را بيرون كنيد، پدرم بنابر امر او چنان كرد، هنگام نماز شام پاشا به روضه داخل شد،
امر كرد كه شمعهاى روضه را كه روشن بود خاموش كنند، و روضه مقدسه تاريك ماند، خود چنانكه طريقه سنيان است فاتحه خواند و به عقب سر ضريح مقدس رفت و مشغول نماز و ادعيه شد و پدرم در سمت پيش روى ضريح مقدس را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مى ماليد و روى خود را در آنجا مى سائيد و تضرع و زارى مى كرد، مانند ابر بهار اشك از ديده او جارى بود و من نيز از عجز و زارى پدرم به گريه افتاده بودم و بر اين حال تقريبا دو ساعت گذشته و نزديك بود كه پدرم قالب تهى كند، كه ناگهان سقف محاذى بالاى ضريح مقدس شق شد، و ملاحظه شد كه گويا به يك بار صد هزار خورشيد و ماه و شمع و مشعل بر ضريح مقدس و روضه مقدسه ريخت كه مجموع روضه هزار مرتبه از روز روشن و نورانى تر شد، و صداى حسن پاشا بلند شد كه به آواز بلند مكرر مى گفت : صلى الله على النبى محمد و آله ، پس پاشا برخاست و ضريح مقدس را بوسيد، و گفت : بزرگ مخدومى دارى ، خادم چنين مولائى بايد بود و انعام بسيار بر پدرم و ساير خدام روضه متبركه كرده و در همان شب به بغداد مراجعت نمود.

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.