23  

افسوس

افسوس

افسوس كه از حالت خود بى خبرانيم
يك دهر همه كور و يك آفاق و كرانيم
ره پرچه و ماكور و زنا بردن فرمان
هم از نظر افتاده صاحب نظرانيم
شه جاده كز آن قافله سالار گذشته
گم كرده بهر كوره رهى ره سپرانيم
هر تخم كنى كشت همان بدروى آخر
زينهار در اين مزرعه ما برزگرانيم
گو سنگ تنبه دگر اى چرخ ميفكن
خود رنجه مفرماى كه ما خيره سرانيم
ناگشته خريدار به بازار سعادت
سرمايه زكف رفته و ما بى خبرانيم
هر روز بود محشر و برپاست قيامت
علت همه آنست كه ما بى بصرانيم
امروز كه خاك قدم ما دگرانند
فرداست كه ما خاك قدوم دگرانيم
افسوس كه ما نامه عصيان ندريديم
بر تن بجز از جامه حسرت نبريديم
با گوش عمل حكم خدا را نشنيديم
بر لوح معاصى خط عذرى نكشيديم

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.