23  

حسرت عمر از دست دادن

حسرت عمر از دست دادن

عمر نيكو گهرى بود كه از دست دادم
كند اى با خبران بى خبرى بنيادم
عنكبوتى است فلك در پى صيد مگسان
مگسى بودم و در دام فلك افتادم
شاد از دانش و بينش دل صاحب نظران
به اميدى منه دل بر مست خراب آبادم
دشمنى نيست خطرناكتر از نفس و عجب
كه من از شادى اين دشمن دون دلشادم
در كمند هوس و بند هوا گشته اسير
مگر انگشت يدالله كند آزادم

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.