23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

بى خبران از خلق خدا

بى خبران از خلق خدا

هر كه از حال دل خلق خدا بيخبر است
كى براين بنده خدا را ز عنايت نظر است
مكن اى دل گله از گردش اوضاع جهان
كه بد و نيك و غم و شادى او در گذر است
زهد مفروش و بتن جامه تدليس مپوش
حذر از روى ريا كن كه فلك پرده در است
هنر خويش مكن عرضه بر بى هنران
كه هنرمند خريدار متاع هنر است
با قضا پنجه مكن رنجه كه با اين همه ظلم
بشر نابغه تسليم قضا و قدر است
بر دل خلق نتوان پرده باطل پوشيد
كه تجلى حقيقت همه جا جلوه گر است
بهر زر زرد مكن چهره گلگون كه ترا
عزت نفس گرانمايه تر از سيم و زر است
زين تمدن كه بشر را زده آتش بگريز
كه خطرناكترين آفت نوع بشر است
سوى بازار پر آشوب جهان پا مگذار
كه متاعش همه اندوه و غم درد سر است
مى نشيند به دل آن ناله كه از دل خيزد
تا نسوزد دل ما ناله ما بى اثر است
در شب تيره مشو تنگدل خوشدل باش
كه پس از ظلمت شب تابش نور سحر است

 

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.