23  

مثنوى

مثنوى

روزگارى در پى كسب كمال
عمر خود كردم تلف با صد ملال
روز و شب فكر هواى دل كنم
خويش را از حق همى غافل كنم
نور قلبم شد مبدل بر سياه
در معاصى عمر خود كردم تباه
مى كنم هردم بسوى خود خطاب
احمدى تاكى تو باشى غرق خواب
روح خود را كن مصفا از گناه
تا كه برنارى زخود آخر تو آه
در جوار شاه دين مولى على
تابكى ماندن تو خود را كند قوى
از خداى خود چرا خائف نه اى
از گناهانت چرا صارف نه اى
گركه مى خوانى تو عملى اى دغل
پس مزين كن تو آن را با عمل

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.