23

شادى و شعف

شادى و شعف
پسران يعقوب ديگر از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند و سر از پا نمى شناسند، زيرا اولا با شناختن يوسف ديگر در مصر احساس غربت نمى كنند، بلكه خود را نزديك ترين افراد به عزيز مصر دانسته و غرور و عظمتى در آنها پديد آمده و از اين جهت خيالشان آسوده شده است . ثانيا نويد بينا شدن پدر و دور نماى آينده لذت بخش زندگى و آمدن به مصر و در اختيار گرفت پست هاى حساس و زندگى راحت در شهر، آنها را سرمست كرده و از نظر گذشته نيز مشمول عفو و بخشش قرار گرفته اند و فكرى جز اين ندارند هر چه زودتر به كنعان رفته و اين خبر مسرت بخش را به پدر بدهند و به او بگويند يوسفى را كه به ما دستور دادى به جست و جويش ‍ برويم ، در مهم ترين پست هاى مملكت مصر يافتيم و بنيامين نيز صحيح و سالم در كنارش از بهترين زندگى ها بهره مند بود. سپس با انداختن پيراهن يوسف بر صورت پدر او را بينا كرده و خانواده يعقوب را به سوى مصر حركت دهند و شايد در بردن پيراهن و دادن اين مژده بزرگ به پدر بر يكديگر سبقت جستند.
مرحوم طبرسى در تفسير خود نقل كرده است يوسف به برادران فرمود:

پيرآهن مرا بايد از آن كسى براى پرد ببرد كه با اول برد يهودا گفت : من بودم كه پيرآهن آغشته به خون را براى او بردم و بدو گفتم گرگ يوسف را خورد يوسف فرمود: پس تو پيراهن را برايش ببر و هم چنان كه غمگينش ساختى اكنون خرسندش كن و به وى مژده اى بده كه يوسف زنده است .
يهودا پيرآهن را گرفت و با سر و پاى برهنه به راه افتاد. مسافت مصر تا كنعان هشتاد فرسخ بود و آذوقه اى كه يهودا همراه داشت هفت گرده نان بود. وى پيش از تمام شدن نان ها خود را به كنعان و نزد پدر رسانيد. (142)
در جاى ديگر نقل شده است يوسف دويست مركب با ساير لوازم سفر به كنعان فرستاد و از آنان خواست همه خاندان خود را حركت داده و به مصر ببرد.

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.