خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » على (ع ) ميراث دار پيامبر(ص )
23  

على (ع ) ميراث دار پيامبر(ص )

على (ع ) ميراث دار پيامبر(ص ) 

هنگامى كه رحلت جانسوز پيامبر(ص ) نزديك شد، آن حضرت عمويش ‍ عباس ، و على (ع ) را به حضور طلبيد، و به عباس فرمود: (اى عموى محمد(ص )! آيا مى پذيرى كه ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرض او را ادا كنى ، و به وعده هايش وفا نمائى ؟).
عباس ، پيشنهاد پيامبر(ص ) را نپذيرفت و عذر خود را چنين بيان كرد: (اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدايت ، من پيرمرد و عيالوار هستم و ثروت اندك دارم وانت تبارى الريح : (و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشته اى ) (يعنى مثل باد، پياپى ، اموال خود رابه دامن فقرا و مستمندان مى ريزى ) چه كسى طاقت انجام وصيت تو را دارد!).
پيامبر(ص ) اندكى سر به پائين انداخت و سپس سر برداشت و بار ديگر فرمود:
(اى عباس ! آيا مى پذيرى ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرضش را ادا كنى ، و وعده هايش را انجام دهى ؟).
عباس ، بار ديگر گفت : (پدر و مادرم بفدايت ! من پيرمرد عيالمند و مستمند هستم و تو با باد ( در همت عالى و سخاوت ) مسابقه مى گذارى .
(اين تكرار پيامبر(ص ) شايد براى اتمام حجت بر عباس بود، و به خاطر اينكه براى مردم آشكار گردد كه عباس مانند على (ع ) صلاحيت براى ميراث دارى پيامبر(ص ) ندارد).
در اين هنگام پيامبر(ص ) فرمود: (همانا وصيتم را به شخصى مى سپارم كه كاملا صلاحيت درياف آن را دارد)، سپس به حضرت على (ع ) رو كرد و فرمود:
اى برادر محمد(ص ) آيا مى پذيرى كه وعده هاى محمد(ص ) را اجرا كنى ، و قرضش را ادا كنى ، و آنچه را كه از او به ارث مانده ، بگيرى ؟!).
على (ع ) عرض كرد:(آرى ، پدر و مادرم به قربانت ، سود و زيانش با خودم ).
على (ع ) مى گويد: در اين هنگام ، پيامبر(ص ) انگشترش را از دستش بيرون كرد و به من داد و فرمود: تا من زنده هستم ، اين انگشتر را بدست خود كن ، هنگامى كه آن انگشتر را گرفتم و در انگشت دستم نهادم و به آن انگشتر نگاه كردم ؛ فتمنيت من جميع ما ترك الخاتم : (… (آنچنان به نظرم بزرگ جلوه كرد) كه آرزو كردم كه در ميان همه آنچه از پيامبر(ص ) مانده ، همين انگشتر را داشته باشم ) (كه از جهت شرافت ، كرامت ، افتخار، بركت و عزت ، براى من كافى است ).
سپس پيامبر(ص ) با صداى بلند، بلال حبشى را صدا زد و فرمود:
(اى بلال ! آن كلاه خود، و زره ، و پرچم ، و پيراهن ، وذوالفقار و عمامه سحاب و جامه برد و كمربند و عصا را به اينجا بياور).
بلال آنها را آورد، على (ع ) مى فرمايد:(من تا آن لحظه ، آن كمربند را نديده بودم ، قطعه و رشته اى آورد كه چشمها را خيره مى كرد، و معلوم شد كه از كمربندهاى بهشتى است ).
پيامبر(ص ) فرمود: اى على ! اين كمربند را جبرئيل برايم آورد و گفت : (اى محمد! اين را حلقه هاى زره بگذار، و در جاى كمربند به كمر ببند)، سپس ‍ دو جفت نعلين عربى طلبيد كه يكى وصله دار و ديگر بى وصله بود، و دو پيراهن خواست كه بايكى به معراج ، و با ديگرى به جنگ احد رفته بود، و سه كلاه را خواست كه يكى كلاه مسافرت و ديگرى كلاه روز عيد فطر و قربان و روزهاى جمعه بود و سومى كلاهى كه در نزد اصحاب ، آن را بر سر مى نهاد.
سپس فرمود:(اى بلال ! دو استر شهباء و دلدل و دو شتر عضباء و قصواء، و دو اسب جناح و حيزوم را بياور.
اسب جناح همان بود كه به در مسجد بسته مى شد، و پيامبر(ص ) براى كارهاى شخصى خود، مردى را مى فرستاد، تا بر آن سوار شود و با شتاب برود و كارهاى را انجام دهد.
است حيزوم ، اسبى بود كه پيامبر(ص ) (بر آن سوار مى شد و) به او مى فرمود:(به پيش برو اى حيزوم ) (اى بلند قامت و برجسته )، و همچنين بلال ، الاغى را كه نام آن (عفير) بود آورد.
آنگاه پيامبر(ص ) آنها را تحويل على (ع ) داد و فرمود:(تا من زنده هستم ، اينها را در اختيار خود بگير)(174)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.