حکمت۱۰
وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ
خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَيْکُمْ، وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْکُمْ.
مثل چراغ
خَالِطُوا : همنشین شید،قاطی بشید، معاشرت کنید، رفتوآمد داشته باشید با النَّاسَ: مردم، آدما،اما مُخَالَطَةً: یه جور معاشرت و قاطی شدنی که إِنْ: اگه مِتُّمْ: بمیرید…
همین جا تو پرانتز گفته باشم چطور بعد از کلمه اذا اگه فعل ماضی معنای مضارع میداد بعد از کلمه ان هم دقیقاً همینطوره، دوتا فعل ماضی میاد و هردو مضارع یعنی آینده معنا می کنیم، به همین خاطر من نگفتم مردید گفتم بمیرید، إِنْ: اگه مِتُّمْ: بمیرید مَعَهَا: با همون نوع معاشرت و قاطی شدن های درست و حسابی بَكَوْا: اینم فعل دوم، گریه کنند عَلَيْكُمْ: بر شما، برا شما یعنی مثل ابر بهار اشک بریزن و زاری کنن برای شما، و دلشون گرفته باشه از نبودنتون، و دلتنگ بشن براتون.
و این یعنی وقتی آدمی درست با بقیه رفتار کرده و دلها رو به دست آورده، نبودنش مثل یه خلأ بزرگ حس میشه، مثل آتیش تو دل سرما که وقتی خاموش میشه، جای خالیش خیلی حس میشه.
وَ: و به گونهای زندگی کنید که إِنْ: اگه عِشْتُم:ْ زنده بمونید حَنُّوا: راغب بشن، گرایش پیدا کنن إِلَيْكُمْ: به سمت شما.
یعنی جوری با مردم قاطی شو که نه مثل یه غریبه باشی که کسی نشناستت، نه جوری که باری روی دوش بقیه باشی.
جوری زندگی کن که وقتی هستی، مردم مثل آهنربا جذبت بشن و وقتی نیستی، انگار شهر یه چیزی کم داره و برات اشک بریزن.
جوری با مردم قاطی شو که اگه نبودی، جات خالی باشه، واگه هستی، بودنِت حالِ آدما رو خوب کنه.
نه آدم خنثی باشی،
نه آدمِ اعصابخُردکن،
و نه فقط یه اسم تو لیست مخاطبا.
مثلاً توی آپارتمان و همسایگی: دیدی بعضی همسایهها جوریان که وقتی توی راهپله میبینیشون، ناخودآگاه لبخند میزنی، از حالت میپرسن، اگه باری دستت باشه کمکت میکنن، اگه صدای دعوا از خونهت بیاد نمیان سرک بکشن، بلکه فرداش یه ظرف آش میارن که دلت رو نرم کنن. اگه این آدم از اون ساختمون بره، همه غصهشون میگیره. این یعنی اون معاشرتی که امام میگه؛ جوری که دلها به هم گره خورده.
یا توی محیط کار: بعضی همکارها هستن که بودنشون به کلِ شرکت روح میده، روحیه میده، نه اینکه فقط کارشون خوب باشه ها، نه! اخلاقشون جوریه که وقتی مرخصیان، همه میگن: «ای بابا، فلانی نیست چقدر شرکت سوت و کوره.» و اگه خدای نکرده برا همیشه برن، همه تهِ دلشون یه حس دلتنگی احساس میشه، چون این آدم جوری معاشرت کرده که «نفسش» حق شده.
یا توی فامیل و یا عالم رفاقت: دیدی بعضیها تا وارد مهمونی میشن، همه میگن: «آخیش، فلانی اومد!»؟ چون وقتی هست، به همه توجه میکنه، کسی رو قضاوت نمیکنه، تیکه نمیندازه و با گوشِ جان به درددلها گوش میده.
این آدم مثل چراغیه که وقتی روشنه، همه دورش جمع میشن و وقتی خاموش میشه، همه توی تاریکیِ نبودنش گریه میکنن، زار می زنن.
آدمِ درست مثل «آتیشِ توی سرمای زمستونه»، تا وقتی هست، همه دستاشون رو میگیرن سمتش تا گرم بشن، و وقتی اون آتیش خاموش میشه، لرزشِ سرما به تنِ همه میشینه و جای خالیش بدجوری حس میشه.
البته امیرالمؤمنین (ع) نمیگه با همه «دوستِ جون جونی» باش، میگه جوری رفتار کن که «انسانیتت» غلبه کنه.
جوری که اگه یه روز اسمت اومد، پشتبندش یه «خدا بیامرزه» یا یه «خدا حفظش کنه» بیاد.
رفیق، این حکمت یعنی: «ردِ پایِ مهربونیت رو بگذار و برو.» توی این دنیایی که همه دنبالِ اینن که «چی به من میرسه؟»، تو دنبالِ این باش که «من به بقیه چی می رسونم؟».
اگه میتونی گرهی باز کنی، باز کن.
اگه میتونی با یه لبخند، خستگیِ یه راننده تاکسی یا یه نونوا رو در ببری، دریغ نکن.
جوری با مردم قاطی شو که انگار عضوی از خانوادهشونی.
اگه جوری زندگی کنیم که وقتی هستیم، مردم برای دیدنمون لحظهشماری کنن و وقتی نیستیم، با یادآوریِ خاطراتمون چشماشون خیس بشه، یعنی ما «بُردیم». یعنی ما تونستیم اون چراغی باشیم که امام ع فرمود.
یادت باشه، آدما شاید حرفای تو رو یادشون بره، شاید کارایی که کردی رو فراموش کنن، اما «حسی» که بهشون دادی رو هیچوقت از یاد نمیبرن. جوری معاشرت کن که حسِ «امنیت و محبت» بدی.
و این حکمت امام ع ضمناً یه معیار ساده هم میده که از خودت بپرس:
وقتی نیستم، کسی هم دلتنگم میشه؟
و وقتی هستم، کسی هم حالش بهتر میشه؟
اگه جواب «آره» باشه، داری درست زندگی میکنی، و همونی هستی که این حکمت میگه.
و اگر نه، نه.
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

