بنده خدا

آن ساعتی خوش است که مستانه بگذرد یعنی به زیر مِنّت پیمانه بگذرد

آن ساعتی خوش است که مستانه بگذرد یعنی به زیر مِنّت پیمانه بگذرد روزیِ ما به دست کریمان آشناست کفر است پای سفره ی بیگانه بگذرد سوگند می خوریم که ما گنج می شویم یک شب اگر که شاه ز ویرانه بگذرد خدمتگذار اهل خرابات اگر شدی ایام نوکری تو شاهانه بگذرد ما عقل خویش را سر عشق تو باختیم …

ادامه مطلب

دست های خالی از ما و عطایش با شما آمدن تا سفره با ما و سخایش با شما

دست های خالی از ما و عطایش با شما آمدن تا سفره با ما و سخایش با شما عاشق و معشوق هر کس کار خود را می کند شاعری کردن ز ما، زلف رهایش با شما از ازل تا روز آخر پای پرچم ماندنم‌… …ابتدایش با شما بود انتهایش با شما سینه شد ملک شما یابن الحسن، آباد کن سرزمین دل …

ادامه مطلب

جان آمد از فراق تو بر لب، نیامدی! امروز هم سرآمد و شد شب، نیامدی

جان آمد از فراق تو بر لب، نیامدی! امروز هم سرآمد و شد شب، نیامدی چتر سیاهِ غم، همه‌جا را فرو گرفت ای در سپهر عاطفه کوکب! نیامدی از آه و اشک و ناله و سوزِ دل و دعا کردم بساط خویش مرتّب، نیامدی گفتند در رواج ستم می‌کنی ظهور دنیا شد از فساد لبالب، نیامدی خواندیم هر چه ندبه …

ادامه مطلب

يا اين دل شكستۀ ما را صبور كن يا که به خاطر دل زينب ظهور كن

يا اين دل شكستۀ ما را صبور كن يا که به خاطر دل زينب ظهور كن ای ماه پرفروغ بنی‌هاشمی، بتاب! اين جاده‌های شب‌زده را غرق نور كن مانده‌ست چند کوچه به پایان انتظار؟ ما را برای همرهی خود غیور کن با كوله‌بار غربت و اندوه خود بيا از كوچه‌های سينه‌زنی‌مان عبور كن امشب بيا كه روضه‌بخوانی برايمان دل را …

ادامه مطلب

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را ای نورِ دیده! جان و دل اهدا کنم تو را

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را ای نورِ دیده! جان و دل اهدا کنم تو را این دیده نیست لایقِ دیدار روی تو چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را تو در میانِ جمعی و من در تفکّرم کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را هر صبحِ جمعه ندبه‌کنان در دعای صبح از کردگارِ خویش تمنا …

ادامه مطلب

این‌چنین احساس کردم بین رؤیا بارها می‌زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها

این‌چنین احساس کردم بین رؤیا بارها می‌زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها خواستم تا مهزیارت باشم امّا روز و شب سبز شد در پیش رو «امّا ـ اگرها» بارها با چنین وضعِ وخیم و رو به قبله‌بودنم حال و روزم را شدی هر روز، جویا بارها ای طبیبی که به دنبال مریضت می‌روی! با وجودی که مرا کردی …

ادامه مطلب

الا که راز خدایی! خدا کند که بیایی! تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی!

الا که راز خدایی! خدا کند که بیایی! تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی! شبِ فراغِ تو جانا، خدا کند به سرآید سرآید و تو بر آیی، خدا کند که بیایی! دمی که بی تو بر آید، خدا کند که نباشد الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی! تو از خداست وجودت، ثُبات دهر ز جودت رجایی …

ادامه مطلب

ای شده محوِ روی تو، شمس جدا، قمر جدا روی کند به سوی تو، ملک جدا، بشر جدا

ای شده محوِ روی تو، شمس جدا، قمر جدا روی کند به سوی تو، ملک جدا، بشر جدا آدم و نوح هر یکی، دست زده به دامنت منتظر ظهور تو، پدر جدا، پسر جدا ای تو گلِ بهار ما، بیا به لاله‌زار ما تا که نهیم بر رهت، دیده جدا و سر جدا با نمکین بیان خود، از شکرین دهان …

ادامه مطلب

گواهی می‌دهد قلبم که با لبخند می‌آیی و شاید آخر بهمن…، همین اسفند می‌آیی

گواهی می‌دهد قلبم که با لبخند می‌آیی و شاید آخر بهمن…، همین اسفند می‌آیی اگرچه پشت چشمت ابرهای غصه پنهان است ولی بر روی لب با طرحی از لبخند می‌آیی نمی‌دانم چرا کمتر کسی سوی تو می‌آید به دنبالت نمی‌گردند و می‌گویند می‌آیی ببین! من عهد می‌بندم که می‌آیم به سوی تو نمانم منتظر که چندِ چندِ چند می‌آیی! بخواه …

ادامه مطلب

دل بسته‌ام! مرا ز سر خویش وا مکن از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن

دل بسته‌ام! مرا ز سر خویش وا مکن از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر گویم گرفته‌ای، ز عنایت رها مکن من با تو پیش از آمدنم آشنا شدم ای آشنا! مفارقت از آشنا مکن تنها بود به دست تو طومار جرم من این مشت بسته را به بر خلق …

ادامه مطلب