23  

1 عشق به صلح و عدالت

1 عشق به صلح و عدالت

 

عشق به صلح و عدالت در درون جان هر كسى هست; همه از صلح و عدل لذّت مى برند; و با تمام وجود خود خواهان جهانى مملو از اين دو هستند.

با تمام اختلافهايى كه در ميان ملّتها و امّتها در طرز تفكّر، آداب و رسوم، عشقها و علاقه ها، خواستها و مكتبها، وجود دارد; همه بدون استثنا سخت به اين دو علاقه مندند، و گمان مى كنم دليلى بيش از اين براى فطرى بودن آنها لزوم ندارد; چه اينكه همه جا عموميّت خواسته ها دليل بر فطرى بودن آنهاست.

آيا اين يك عطش كاذب است؟

يا نياز واقعى كه در زمينه آن، الهام درونى به كمك خرد شتافته; تا تأكيد بيشترى روى ضرورت آن كند؟ (دقّت كنيد)

آيا هميشه تشنگى ما دليل بر اين نيست كه آبى در طبيعت وجود دارد و اگر آب وجود خارجى نداشته باشد آيا ممكن است عطش و عشق و علاقه به آن در درون وجود ما باشد؟

ما مى خروشيم، فرياد مى زنيم، فغان مى كنيم و عدالت و صلح مى طلبيم; و اين نشانه آن است كه سرانجام اين خواسته، تحقّق مى پذيرد و در جهان پياده مى شود.

اصولا فطرت كاذب مفهومى ندارد; زيرا مى دانيم آفرينش و جهان طبيعت يك واحد به هم پيوسته است، و هرگز مركّب از يك سلسله موجودات از هم گسسته، و از هم جدا نيست.

همه در حكم يك درخت تناور عظيم است كه شاخه هاى گسترده اش پهنه هستى را فرا گرفته، ممكن است ميان دو شاخه اش و حتّى ميان دانه هاى يك خوشه اش ميليونها سال نورى فاصله باشد امّا اين فاصله عظيم دليل بر از هم گستگى آنها نيست، بلكه از ويژگيهاى عظمت و وسعت آن مى باشد.

در اين واحد عظيم، هر جزء نشانه كل است، و هر قسمت با قسمتهاى ديگر مربوط; و عكس العملهاى آنها به يكديگر پيوسته است; هر يك قرينه وجود ديگرى، و همه از يك ريشه آب مى خورد.

روى اين جهت «هر عشق اصيل و فطرى حاكى از وجود معشوقى در خارج و جذبه و كشش آن است.»

«عشقى» كه معشوقش تنها در عالم رؤياها وجود دارد يك «عشق قلاّبى» است; و در جهان طبيعت هيچ چيز قلابى وجود ندارد; تنها انحراف از مسير آفرينش است كه يك موجود قلاّبى را جانشين يك واقعيت اصيل مى كند. (دقّت كنيد)

به هر حال، فطرت و نهاد آدمى بوضوح صدا مى زند كه سرانجام، صلح و عدالت، جهان را فرا خواهد گرفت; و بساط ستم برچيده مى شود; چرا كه اين خواست عمومى انسانها است.

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.