خانه » اسلام شناسي » كتاب :نماز راز دوست » پيامبر صلى الله عليه و آله انذار كننده اقامه كنندگان نماز
23

پيامبر صلى الله عليه و آله انذار كننده اقامه كنندگان نماز

آيه 67: پيامبر صلى الله عليه و آله انذار كننده اقامه كنندگان نماز
انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوة و من تزكى فانما يتزكى لنفسه والى الله المصير (401)
ترجمه : تو فقط كسانى را هشدار مى دهى كه در نهان از پروردگار شان مى ترسند و نماز مى گزارند هر كس پاكى ورزد و به سود خويش پاكيزه شده است و سرانجام همه به سوى خداست .
تفسير آيه
در اين آيه شريفه درباره بشارت پيامبر صلى الله عليه و آله به يك گروه از انسانهائى متوجه مى شود كه پرده از اين حقيقت بر مى دارد و مى فرمايد: انذارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله تنها در دلهاى آماده اثر مى گذارد و خداوند مى فرمايد:((تو فقط كسانى را انذار مى كنى كه از پروردگار خود در غيب و پنهانى مى ترسند و نماز را بر پا مى دارند ))((انما تنذر الذين يخشون ربهم و اقاموا الصلوة ) تا در دلى خوف خدا نباشد،و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خود نكند،و با انجام نماز كه قلب را زنده مى كند و به ياد خدا مى دارد به اين احساس درونى مدد نرساند، انذارهاى ،انبياء و اولياء بى اثر خواهد بود در آغاز كار كه انسان هيچ عقيده اى را انتخاب نكرده و ايمان نياورده اگر روح حقجوئى و حق طلبى نداشته باشد و احساس ‍ مسوليت در برابر شناخت واقعيتها نكند و گوش به دعوت انبياء فرا نخواه داد و در آيات پروردگار در جهان هستى نمى انديشد!
در جمله چهارم باز به اين حقيقت بر مى گردد كه خدا از همگان بى نياز است و مى افزايد:((هركس پاكى و تقوى پيشه كند نتيجه اين پاكى به خود او باز مى گردد ))(و من تزكى فانما يتزكى لنفسه )
و سرانجام در آخرين جمله هشدار مى دهد كه اگر نيكان و بدان به نتايج اعمال خود در اين جهان ترسند مهم نيست چرا كه ((بازگشت همگى به سوى خدا است )) و سرانجام حساب همه را خواهد رسيد! (( والى الله المصير)
داستان آيه 67
نماز غلام سياه چهره
عبدالله بن مبارك كه از مردان وارسته صدر اسلام است ،مى گويد يك سال در مكه بودم بر اثر بى آبى تا قحطى بزرگى سراسر جزيرة العرب را فرا گرفته بود مردم به صحراى عرفات آمده بودند تا با دعا و نماز استسقاء از درگاه خداى بزرگ بخواهند كه باران رحمتش را بر آنها بفرستد من هم به عرفات رفتم و در مراسم راز و نياز مردم شركت نمودم دو هفته از اين جريتان گذشت قحطى و خشك سالى و دشوارى زندگى همچنان ادامه داشت .
در اين ميان چشمم به يك نفر عرب سياه چهره رنجورى افتاد ديدم او با حالت خاص عرفانى و معنوى مشغول نماز شد و بعد از دو ركعت نماز،دعا كرد و سپس به سجده رفت شنيدم مى گويد:سوگند به عزت و شوكتت از خداى بزرگ ! سر از سجده چند لحظه اى بر نمى دارد تا باران رحمتت بندگانت را سيراب سازى !)) پس از اين دعا،چند لحظه نگذشت كه ديدم قطعه ابرى در آسمان پديدار شد و سپس قطعه هاى ديگرى ابر به آن پيوستند و به دنباله اش ،آنچنان باران باريد كه گويى سر مشكها آب را باز كرده اند و آب بسيارى از آنها سرازير زمين مى شود ديدم آن غلام حمد و سپاس و شكر الهى را بجا آورد و بى آنكه كسى او را بشناسد،از آنجا رفت من به دنبال او به راه افتادم تا اينكه ديدم او به محلى كه بردگان را در آن مى فروشند رفت و به آنها ملحق شد فهميدم كه او جزء غلامانى است كه آنها را براى فروختن به آنجا آورده اند روز بعد،مقدارى پول برداشتم و به محل برده فروشان رفتم و صاحب بردگان را پيدا كردم وبه او گفتم : ((من مشترى يكى از غلامان شما هستم ))او سى غلام را در معرض ديد من قرار داد و گفت :((هر كدام را مى پسندى ،انتخاب كن تا او را به تو بفروشم )) من آن غلام مخلص را در ميان آن سى نفر غلام نديدم و به او گفتم : ((آيا غير از اين غلامان ،غلام ديگرى دارى ؟ )) او در پاسخ من گفت :((تنها يك غلام خاموش ونابابى وجود دارد كه با احدى سخن نمى گويد )) گفتم همان را بياور تا ببينم ))او را آورد ديدم همان غلامى مخلصى است كه بر اثر دعايش ‍ باران بسيار باريد گفتم :((اين غلام را چند خريده اى ؟)) گفت : ((بيست دينار براى اين غلام پول داده ام ،ولى حاضرم او را به ده دينار به تو بفروشم ))گفتم :(( نه بلكه من اين غلام را به بيست دينار و هفت دينار مى خرم )) و به اين ترتيب غلام را از او خريد ،و دست غلام را گرفته و از آنجا دور شديم . غلام به من گفت :(( براى چه در ميان آن همه غلام مرا خريدارى كردى ؟ ))به او گفتم :(( من ديروز تو را در فلان نقطه عرفات با حالى مخصوص ديدم كه بر اثر دعايت ،باران باريد،مقام عالى تو را شناختم از اين رو به تو علاقه مند شدم و امروز آمدم و تو را خريدارى نمودم )) با تعجب گفت : ((به راستى تو مرا در آن حال ديدى ؟ )) گفتم آرى گفت :((آيا مرا آزاد مى كنى ؟ )) گفتم : (( آرى تو را در راه خدا آزاد كردم ))او وضو گرفت و نماز خواند و سپس از نماز دستش را به آسمان كرد و گفت : خدايا! تو مى دانى كه من سى سال تو را عبادت كردم ،و مى خواستم كه كسى از آن آگاه نشود حال كه راز من كشف شده ، روح مرا قبض كن و مرا به سوى خود ببر! همان دم دعايش مستجاب شد و بيهوش به زمين افتاد دريافتم كه از دنيا رفته است (402)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.