خانه » كتاب : داستانها و پندها جلد دوم » خود پسندى با لشكر اسلام چه كرد؟
23  

خود پسندى با لشكر اسلام چه كرد؟

موقعى يكه حضرت رسول (ص ) مكه را فتح كرد خبر به هوازن رسيد كه پيغمبر(ص ) خيال جنگ با شما را دارد روساء هوازن پيش مالك بن عوف آمده او را رئيس خود قرار دادند اموال زنان و بچه هاى خويش را همراه آوردند تا دل از همه چيز بشويند و با تمام نيرو جنگ كنند اين لشكر حركت كرد تا به اوطاس (65) رسيد خبر به پيغمبر دادند كه هوازن در اوطاس جمع شده اند آن حضرت مردم را ترغيب به جهاد نموده . وعده نصرت و غنيمت داد.


مردم با ميل به پيغمبر(ص ) پيوستند پرچم بزرگ را بدست اميرالمومنين (ع ) داده با دوازده هزار نفر به جنگ هوازن آماده شد، ده هزار نفر از لشكريان خود آنحضرت بودند كه در ركابش مكه را فتح كردند دو هزار نفر از مكه و اطراف . لشكر پيغمبر نزديك هوازن رسيد در اين موفع مسلمين جمعيت انبوه و لشكر فراوان خود را كه مشاهده كردند، برخود باليدند كه ما ديگر مغلوب نخواهيم شد.
ابوبكر از اين كثرت چنان باليده و عجب بر او مستولى شد كه گفت (لن نغلب اليوم ) هرگز ما مغلوب نمى شويم . مالك بن عوف به سپاه خود گفت هر كسى خانواده اى خود را پشت سرش جاى دهد. در ميان شكافهاى اين دره پنهان شويد غلاف شمشير خود را بشكنيد همينكه سفيدى صيح نمايان شد بصورت يك مرد متحد حمله كنيد محمد(ص ) با كسى كه نيكو جنگ نمايد روبرو نشده هنگاميكه پيغمبر نماز صبح را خواند از دره اوطاس ‍ سرازير شدند. دره گود بود و سراشيبى زياد داشت بنوسليم در مقدمه و طلايه لشكر بودند، در اين موقع دسته هاى هوازن از هر طرف دره يك مرتبه به آنها كردند و بنوسليم فرار نمودند ديگران هم از پى آنها فرارى شدند بطورى كه با پيغمبر بيش از ده نفر نمايد. حضرت صدا زد اى انصار كجا فرار مى كنيد؟ بسوى من آئيد. نسيبه دختر كعب مازنيه برصورت فرايها خاك مى پاشيد مى گفت كجا فرار مى كنيد؟ عمر بر او گذشت ، نسيبه گفت واى بر تو كجا فرار مى كنى اين چه كاريست از تو؟ پاسخ داد (هذا امر الله ) اين فرار را خدا خواسته ! آن ده نفر باقى ماند نه نفر از بنى هاشم و يك نفر ايمن بن ام ايمن بود كه شهيد شد.
امير المومنين على عليه السلام در مقابل پيغمبر شمشير ميزد، همين كه پيغمبر عليه السلام فرار و هزيمت لشكر را مشاهده فرمود قاطر خود را بطرف على عليه السلام رانده ديد شمشير بردست گرفته چون سربازى جانباز مشغول مدافعه است حضرت رسول (ص ) به عباس كه صدائى بس ‍ غرا و بلند داشت فرمود صدا بزن يا اصحاب سوره البقره و يا اصحاب بيعه الشجره كجا فرار مى كنيد، بياد آوريد پيمانيكه بستيد با پيغامبر(ص ).
در آن هنگام ار اطراف دره چنان مشركين حمله كرده بودند و كار را بر پيغمبر (ص ) و اصحابش دشوار نمودند كه حضرت دست ها را بسوى آسمان بلند كرده گفت :
اللهم لك الحمد واليك المشتكى و انت المستعان اللهم ان تهلك هذه العصابه لم تعبد و ان شئت ان لاتعبد
خدايا تو پشتيبان و كمك مائى اگر اين جمعيت را هلاك كنى پرستش ‍ نمى شود اگر بخواهى پرستش نشوى خواسته تو است .
صداى عباس در ميان دره پيچيده ؛ تمام مسلمين فهميده اند، غلافهاى شمشير خود را شكسته صدا زدند لبيك و بازگشتند ولى خجالت مى كشند گرد پيغمبر بيايند لذا اطراف پرچم جمع شده شروع به مبارزه كردند. حضرت رسول (ص ) به عباس فرمود اينها كيستند؟ عرض كرد اينها انصارند پيغمبر(ص ) پا در ركاب نمودند بلند گرديد تا از دور آنها را مشاهده كرد.
فرمود (الان حمى الوطيس ) اكنون جنگ شدت يافت اين رجز را نيز خواند:
انا النبى لاكذب انا ابن عبد المطلب
چيزى نگذاشت كه هوازن فرار كردند، خداوند غنائم بى شمارى نصيب مسلمين كرد زنان و فرزندان آنها را اسير نمودند اين آيه درباره جنگ حنين نازل شد.
لقد نصر كم الله فى مواطن كثيره و يوم حنين اذا اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين .
خداوند يارى كرد شما را در موارد زيادى و در روز حنين كه از كثرت و انبوه جمعيت نخويش باليدند آن زيادى لشكر شما را بى نياز نكرد، در تنگناى زمين واقع شديد با آن وسعتش آنگاه پشت كرده فرار نمودند. در جنگ حنين شش هزار نفر زن و مرد اسير شدند چهل هزار گوسفند بدست آمد، معادل بيست و چهار هزار شتر و چهار هزار اوقيه (66) طلا حضرت رسول (ص ) بين مهاجرين و انصار تقسيم كرد. قريش چون تازه اسلام اختيار كرده بودند بواسطه دلخوشى و تشويق به آنها مقدار زيادى بخشيد. در خبرى است كه غنائم حنين را به قريش و بنى اميه و اهل مكه داد براى انصار مقدار كمى گذاشت بعضى از انصار خشمگين شدند اين خبر به پيغمبر(ص ) رسيد ميان ايشان فرياد كرد جمع شويد، فرمود بنشستند و غير از انصار كس ‍ ديگرى اينجا نباشد همينكه نشستند حضرت تشريف آورد امير المومنين (ع ) نيز در پشت سر آنجناب بود هر دو وسط انصار نشستند فرمود من چيزى از شما مى پرسم جواب دهيد گفتند بديده منت ، فرمود شما قليل بودند خداوند بواسطه من شما را زياد كرد، عرض كردند بلى ، فرمود با يكديگر دشمن نبودند بواسطه من خداوند بين شما محبت انداخته ؟ گفتند آرى منت خدا و پيغمبر(ص ) بر گردن ما است .
آنگاه حضرت ساكت شد، پس از مختصر سكوت فرموند شما چرا جوابهائيكه داريد نمى گوييد گفتند چه جواب بگوئيم پدر و مادرمان فدايت باد عرض كرديم فضل و منت و نعمت از طرف خدا و شما بر گردان ما است ، فرمود:
اما لوشتم لقلتم و انت قد جئتنا طريدا فا و يناك و جئتنا خائفا فامناك و جئتنا مكذبا فصد قناك ، فارتفعت اصواتهم بالبكاء.
اگر بخواهيد شما هم مى گوئيد؟ تو هم موقعى آمدى كه مطرود قومت بودى ما بتو پناه داديم ، هنگامى آمدى كه از قوم و خويشانت ترسان بودى ما ترا تاءمين داديم ، زمانى آمدى كه ترا تكذيب كرده بودند ما تصديقت نموديم . در اين موقع صداى انصار به گريه بلند شد.
عده اى از بزرگان آنها حركت كردند دست و پاى پيغمبر(ص ) را بوسيدند، عرض كردند كردند از خدا و پيغمبرش راضى شديم اينك اموال ما را هم ميان آنها تقسيم فرما، بخدا قسم اگر بعضى سخنى گفته باشند نه از باب دشمنى و غيظ بوده لكن خيال كرده بودند مورد غضب شما واقع شده اند و يا كوتاهى از آنها سر زده ، از گناه خود توبه نمودند و استغفار كردند يا رسول الله شما هم براى آنها طلب مغفرت فرما.
پيغمبر(ص ) گفت :
اللهم اغفر للانصار و لا بناء الانصار ولابنا ابناء الانصار يا معشر الانصار اما ترضون ان يرجع غير كم با لشاه و النعم )) ترجعون انتم و فى سهمكم رسول الله قالوا بلى رضينا).
خداوندا انصار و فرزندان آنها و فرزندان فرزندانشان را ببخش اى گروه انصار آيا راضى نيستند ديگران بوطن برگرند با گوسفند و امتعه دنيا ولى شما بر گرديد اما در سهم و نصيبتان پيغمبر(ص ) باشد عرض كردند چرا راضى شديم .(67)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.