خانه » كتاب : داستانها و پندها جلد دوم » داستانى از عقيل بشنويد
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

داستانى از عقيل بشنويد

معاويه روزى از عقيل داستان حديده محماة (آهن گداخته را پرسيد. عقيل از يادآورى خاطرات گذشته راجع به برادرش على (ع ) و عدالت و دادگريش ‍ در گريه شد. آنگاه پس از نقل يك قضيه گفت آرى ، روزى وضع زندگى من خيلى آشفته گرديد به تنگ دستى دچار شدم خدمت برادرم على (ع ) رفته و از او در خواست كمكى نمودم (بنا بفرمايش خود على (ع ) در نهج البلاغه يك من آرد از بيت المال ميخواست ) اما بمنظور نائل نشدم .


پس از آن بچه هاى خود را جمع نموده آنها را در حاليكه آثار گرسنگى شديد و بى تابى از ظاهرشان هويدا بود پيش او بردم باز تقاضاى كمك نمودم فرمود امشب بيا شبانگاه با يكى از بچه ها پيش او رفتم .
به پسرم گفت تو برگرد او را نگذاشت نزديك بيايد آنگاه فرمود جلو بيا تا بدهم . من از شدت تنگدستى و حرصى كه داشتم خيال كردم كيسه دينارى بمن خواهد داد، همينكه دست دراز كردم بر روى دستم آهنى گداخته وارد شد پس از گرفتن فورا آنرا انداختم و مانند گاو نرى در دست قصاب ناله كردم .
گفت عقيل مادرت بعزايت بنشيند اين همه ناراحتى تو از آهنى است كه به آتش دنيا افروخته شده چه خواهد گذشت بر من و تو اگر در زنجيرهاى آتشين جهنم بسته شويم ، سپس اين آيه را خواند: (اذا الاغلال فى اعناقهم والسلاسل يسحبون ) پس از آن فرمود عقيل بيشتر از حقيكه خدا برايت معين كرده اگر بخواهى همين آهن گداخته خواهد بود، بخانه ات برگرد كه فايده اى ندارد معاويه از شنيدن گفتار عقيل تعجب ميكرد (و يقول هيهات ، عقمت النساء ان يلدن بمثله ) مى گفت هرگز! هرگز! زنان مانند على را ديگر نخواهند زائيد.(92)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.