23  

سخن چين چه مى كند؟

شخصى غلامى را فروخت ، به مشترى گوشزد كرد كه اين غلام فقط يك عيب دارد و آن عيب سخن چينى است مشترى با همين عيب به معامله راضى شده او را خريد، مدتى غلام در خانه صاحب جديد خود ماند، روزى به زن او گفت شوهرت به تو علاقه اى ندارد و خيال ازدواج مجدد كرده ، اگر بخواهى از اين فكر منصرف شود بايد بوسيله تيغ مقدارى از موى زير گلويش را بياورى تا دعائى بر آن بخوانم كه قلبش به او متمايل شود.


همانروز به شوهرش گفت زنت رفيق دارد و با او خوشگذدانى ميكند در فكر كشتن تو افتاده امشب خود را بخواب بزن تا حقيقت بر تو كشف گردد. آن شب مرد ظاهرا خود را خوابيده نشان داد نيمه شب متوجه شد زنش ‍ تيغى در دست گرفته بطرف او ميآيد خيال كرد براى كشتنش آماده شده ناگهان از جاى حركت كرد و با او درآويخت بالاخره زن خود را كشت . بستگان زن از داستان مطلع شدند و با شوهر به نزاع و جدال پرداختند كم كم بين دو قبيله زن و شوهر آتش زد و خورد افروخته شد.(96)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.