خانه » كتاب: حكايت پارسايان » 69 – به خدا بايد سپرد
23  

69 – به خدا بايد سپرد

يك روز، مردى نزد عمر، خليفه دوم، آمد، در حالى كه كودكى در بغل داشت . عمر گفت: ((سبحان الله!هرگز كس نديدم كه به كسى ماند، چنين كه اين كودك به تو ماند .)) مرد گفت:اى خليفه!اين كودك را عجايب بسيار است . روزى به سفر مى‏رفتم و مادر اين كودك آبستن بود . گفت: مرا با چنين حالى، تنها مى‏گذارى و مى‏روى؟!گفتم: به خداى سپردم آنچه در شكم دارى . چون از سفر باز آمدم، مادر وى مرده بود.


يك شب با دوستان خود سخن مى‏گفتيم كه آتشى از دور ديدم؛ گفتم: اين چيست؟ گفتند: اين آتش از گور زن تو است . چندين شب، همين واقعه شگفت را مى‏ديدم .گفتم: آن زن، نماز مى‏خواند و روز مى‏گرفت؛ اين چه حال است؟ بر سر گور رفتم و باز كردم تا ببينم كه حال چيست . چراغى ديدم نهاده و اين كودك بازى مى‏كرد. آوازى شنيدم كه مرا مى‏گفت: اين را به ما سپردى و اكنون بگير؛ اگر مادرش را نيز مى‏سپردى، اينك باز مى‏گرفتى .)) ?

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.