خانه » کتاب زن در قرآن » دختران شعيب پيغمبر (ع )
23

دختران شعيب پيغمبر (ع )

دختران شعيب پيغمبر (ع )
مادر موسى تحت مراقبت ((آسيه )) زن فرعون و در كاخ پرشكوه و مجلل او، موسى را شير مى داد و مى پرورانيد، بدون اينكه فرعون و آسيه بدانند، اين دايه مهربان ، كسى جز مادر طفل شيرخوار نيست ! مادر و خواهر موسى كه در ظاهر پرستار پسر خوانده آسيه و فرعون يعنى ((موسى )) بودند، آزادانه به كاخ خداى خدايان (فرعون ) آمد و رفت داشتند و از فرزند و برادر خود مراقبت به عمل مى آوردند.
اين يك نمونه بارز قدرت نمائى خداست كه قرآن مجيد بازگو مى كند.
بدينگونه موسى رشد كرد تا به سن هيجده سالگى رسيد. در اين هنگام كه قواى فكرى و نيروى بدنيش تحكيم يافته بود، خداوند جهان ، علم و حكمت به وى آموخت . در يكى از شبها موسى وارد شهر شد و ديد كه يكى از ماءمورين مخصوص فرعون با مردى از پيروان او گلاويز شده است و مى خواهد او را به قتل رساند.
مرد گرفتار از موسى مدد خواست . موسى هم نزديك آمد و مشتى به سر تجاوزگر كوفت و همين باعث هلاكت او شد! موسى نمى خواست شخص ‍ مزبور را به قتل رساند ولى ضرب دست وى باعث شد كه متجاوز با يك مشت از پاى در آيد. موسى كه وضع را چنين ديد گفت : نزاعى كه بين اين دو تن به وقوع پيوست كار شيطان بود. آرى شيطان هميشه در صدد است بندگان خدا را گمراه كند.
سپس از اينكه مرد تجاوزگر به وسيله او كشته شد، ناراحت گرديد چون او نمى خواست دخالت وى باعث شود كه قتلى رخ دهد. خبر قتل ماءمور دولت ، توسط موسى در اندك زمانى در همه شهر انعكاس يافت و به گوش ‍ عالى و دانى رسيد.
فرعون هم از موضوع آگاه شده جلسه اى تشكيل دادند تا ببينند چه تصميمى درباره موسى بگيرند. نتيجه مذاكرات جلسه اين بود كه بايد موسى را به انتقام قتل ماءمور مخصوص ، اعدام كرد.
درست در همين هنگام مرد نمونه شهر يعنى ((مؤ من آل فرعون )) از انتهاى شهر كه قصر فرعون در آنجا واقع بود با شتاب خود را به آن نقطه شهر رسانيد و موسى را ملاقات كرد و به وى گفت : اى موسى ! بزرگان قوم توطئه كرده اند تا تو را به قتل رسانند. بايد به سرعت از شهر خارج شوى . اين پند را از من بشنو كه خيرخواه تواءم .
موسى هم در حالى كه بيمناك بود و اطراف خود را مى پاييد تا مبادا او را تعقيب كنند و دستگير سازند، از پايتخت فرعون خارج شد، در حالى كه مى گفت : خدايا! مرا از شرّ ستمگران نجات بده . مدت هشت شبانه روز راه پيمود تا از صحراى سينا گذشت و به حومه شهر ((مَدْيَن )) رسيد كه از شهرهاى فلسطين بود. همينكه به مقابل ((مَدْيَن )) رسيد گفت : اميد است پروردگارم مرا به جايى اطمينان بخش رهنمون گردد.

آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز
پاى پر آبله وادى پيمان من است

سرزمين آن روز فلسطين ، مسكن اعراب كنعانى بود. بيشتر مردم آن سامان بت مى پرستيدند. پيامبرى در ميان آنان مبعوث شده بود كه به وى ((شُعَيب )) مى گفتند. شعيب پيغمبر كه در آن اوقات پير و فرتوت بود در شهر ((مدين )) مى زيست . او هم مانند قوم عرب بود.
وقتى حضرت موسى به سر چاه آبى در بيرون شهر مدين رسيد ديد كه مردمى گرد آمده و گوسفندان خود را آب مى دهند. موسى لحظه اى در آنجا ايستاد و به اطراف نگاه كرد. در سمت پايين چاه و اجتماع چوپانان و گله ها، ديد كه دو زن با وقار، گوسفندان خود را گرد مى آورند تا پراكنده نشوند. موسى جلو آمد و از آنان پرسيد چرا شما نمى آييد گوسفندانتان را آب دهيد؟
گفتند: ما گوسفندان خود را آب نمى دهيم و صبر مى كنيم تا آنگاه كه چوپانان ، گوسفندان خود را آب بدهند و از سر چاه بروند. پدر ما پيرى بزرگسال است و چون پسرى ندارد ما دختران او شبانى گوسفندانش را به عهده گرفته ايم .
آنان دختران شعيب پيغمبر بودند و تربيت يافته خاندانى بزرگ . موسى كه حسن ضعيف نوازى در سرشت وى آميخته بود، از دختران شعيب پرسيد: آيا اجازه مى دهيد من به نمايندگى شما گوسفندانتان را جلو ببرم و نوبت گرفته ، آب بدهم ؟
دختران شعيب از بيم اينكه مبادا چوپانان از مرد و زن بگويند كه اين جوان ناشناس چه نسبتى با آنان دارد و برايشان حرفى درآورند، رضايت . ندادند. موسى پرسيد: آيا غير از اينجا چاه آبى يا چشمه ديگرى وجودندارد؟ دختران شعيب گفتند: چرا، نزديك آن درخت چاهى است كه سنگ عظيمى بر روى آن نهاده اند تا اگر روزى نياز به آن پيدا شد، مردم شهر اجتماع كرده سنگ را بردارند و از آب آن استفاده كنند.
موسى پيش رفت و نام خدا را بر زبان آورد و سنگ سنگين را يك تنه از سر چاه برداشت و گوسفندان دختران شعيب را آب داد.
((او گوسفندان آنان را آب داد، سپس زير درختى رفت كه در آن نزديكى بود و به استراحت پرداخت . در آن هنگام به فكر تنهايى و غربت و خستگى و گرسنگى خود افتاد كه در آن نقطه دور دست و ميان مردمى ناشناس راه به جايى نمى برد و هيچكس را نمى شناسد. از اين رو با خدا به راز و نياز پرداخت و گفت : پروردگارا! من نسبت به هر چيز نيكويى كه برايم بفرستى نيازمند هستم )).
دختران شعيب به خانه بازگشتند و ماجراى برخورد با موسى را براى او نقل كردند و توضيح دادند كه جوانى نجيب و غيرتمند است و هم اكنون در زير درخت نزديك فلان چاه آرميده شعيب به دختر بزرگش ((صفورا)) گفت :
((برگرد و او را دعوت كن تا به خانه ما بيايد ولى تذكر داد كه اگر خواب بود صبر كند تا بيدار شود. به وى نزديك نشود و از فاصله اى پيام او را به وى ابلاغ كند.
دختر شعيب به همان نقطه كه موسى آرميده بود آمد و ديد كه او بيدار است و از آنجا كه راه به جايى نمى برد گويى چشم به راه نشسته است . صفورا در حالى كه با حجب و حيا گام بر مى داشت و جلو مى آمد به موسى گفت : پدرم تو را فرا مى خواند تا مزد سيراب كردن گوسفندانمان را به تو بدهد. موسى از اين پيشنهاد بموقع خوشحال شد و حسن استقبال كرد. به همين جهت دردم برخاست و راه خانه شعيب را پيش گرفت .
در ميان راه ((صفورا)) به عنوان راهنما از پيش مى رفت و موسى به دنبال او به راه افتاده بود. باد سختى مى وزيد و گهگاه پيراهن بلند صفورا را پس و پيش ‍ مى كرد. موسى كه تماشاى اين منظره برايش ناگوار بود. به صفورا گفت : صبر كن ، من از جلو مى روم و تو از دنبال من بيا ولى چون من نمى دانم از كدام راه بايد رفت ، وقتى به سر دوراهى يا سه راهى رسيديم تو از پشت سر، ريگى به جلو پرتاب كن تا من بدانم از كدام راه بروم . بدينگونه موسى و صفورا به خانه شعيب رسيدند و به خانه در آمدند.
وقتى موسى به حضور شعيب رسيد و سرگذشت خود را براى او نقل كرد، شعيب گفت نترس كه با رسيدن به اين شهر از شرّ ستمگران نجات يافتى )).
((در اين هنگام صفورا رو به پدر كرد و گفت پدر! او را نزد خود نگاهدار و به كار بگمار؛ زيرا بهترين كسى كه ممكن است به كار گمارى بايد داراى دو صفت ممتاز باشد: هم از لحاظ بدنى نيرومند و هم در عمل امين باشد)).
((صفورا)) كه از لحظه ديدن موسى او را به اين دو صفت ممتاز شناخته بود، خواست به پدر بگويد چون پسر ندارد كه شبانى گوسفندان او را عهده دار شود ناچار بايد از اين فرصت استفاده كند و موسى ، جوان نيرومند و امين را نزد خود نگاهدارد تا هم در سايه قدرت بدنى وى گوسفندانش را شبانى كند و هم از بودن او در خانه ايمن باشد.
شعيب خطاب به موسى گفت  ((من مى خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين كابين كه هشت سال براى من كار كنى . اگر پس از انقضاى مدت ، اضافه هم كار كردى ناشى از محبت تو است . نمى خواهم برتو سخت بگيرم . به خواست خدا خواهى ديد كه من از شايستگانم )).
موسى گفت : بسيار خوب ! پس اين قراردادى است بين من و شما كه هر كدام از اين مدت را به انجام رساندم (هشت سال يا بيشتر) در انتخاب آن آزاد باشم ، تحميلى بر من نباشد و شما آن را قبول كنيد. من هم خدا را گواه مى گيرم كه به وعده خود عمل كنم .
با اين قرارداد، موسى با دختر بزرگتر يعنى ((صفورا)) ازدواج كرد. همان دخترى را كه در ميان بيابان تنها ديده بود و چون براى خدا و حفظ احترام نواميس مردم ، دندان روى جگر گذاشت اينك او را متعلق به خود مى بيند و مى تواند به طور مشروع و با وجدانى آسوده در كنار او باشد. گويى ((حافظ)) اين شعر را از زبان موسى در اين مورد گفته است :

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

مهريه دختر شعيب هشت سال چوپانى موسى براى او بود ولى چون شعيب انتظار داشت دامادش بيشتر با وى باشد، موسى هم دو سال بيشتر نزد وى ماند:
((و چون موسى مدت ده سال را به پايان آورد از شعيب اجازه گرفت با همسرش به مصر باز گردد و مادر و خواهر و برادرش را ديدار كند؛ زيرا سخت در انديشه آنان بود و مى خواست آنان را ببيند و از نگرانى بيرون آورد. مى خواست مادرش گمشده خود را به آن سن و سال و به صورت داماد شعيب پيغمبر ببيند.
شعيب هم به موسى اجازه داد كه براى ديدار مادر و كسانش و تجديد عهد با آنان راهى مصر گردد. صفورا آبستن بود. در ميان راه كه از قسمت جنوبى صحراى سينا مى گذشتند، احساس كرد كه مى خواهد وضع حمل كند. هر لحظه وضع او وخيم تر مى شد. شبى تاريك و سرد بود. در تاريكى شب و هواى سرد، صفورا مى لرزيد و به خود مى پيچيد. درست در همين هنگام ، موسى آتشى از جانب كوه طور (واقع در انتهاى صحراى سينا نزديك خليج عقبه و منطقه كنونى شِرم الشيخ ) ديد. به تصور اينكه راه نزديك است و در آنجا كسى آتشى روشن كرده است يا آبادى هست ، به زن و كسانش گفت شما در اينجا درنگ كنيد كه من از دور آتشى مى بينم ، بروم شايد خبرى براى شما بياورم يا پاره آتشى برگيرم ، باشد كه با آن خود را گرم كنيد(39))).
فاصله ميان نقطه اى كه زن و كسان موسى توقف داشتند تا بلندى كوه طور، سيصد ميل بوده است ولى موسى با دعوت الهى و به طور ناخودآگاه در اندك مدتى به آنجا رسيد و همينكه به آتش نزديك شد ديد كه در آن نقطه مقدس و ايمن و پربركت از درختى كه بر افروخته شده بود، او را صدا مى زنند كه  ((اى موسى ! آتش نيست ، منم ، من خداى جهانيان ، پاپوشت را در آور كه بر نقطه مقدسى قرار دارى (41))).
بدينگونه موسى بن عمران كه فرعون براى جلوگيرى از ولادت او 360 زن از دودمان يعقوب را شكم دريد و جنين پسر آنان را كشت تا مبادا كسى كه به ظلم و بيداد وى پايان مى دهد، يكى از آنان باشد، پس از آن همه حوادث و ماجراها، در بلندى كوه طور به مقام رهبرى خلق منصوب شد و ماءمور گرديد كه به مصر مراجعت كند و به كمك برادرش فرعون و قوم گمراه او را به حق و حقيقت هدايت نمايد.
به گفته حافظ:

شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد
كه چند سال به جان خدمت شعيب كند

و چه نيكو سروده است شادروان عبدالحسين آيتى ، نويسنده كتاب مشهور و خواندنى ((كشف الحِيَل ))

شبى تاريك تر از جان فرعون
رهى باريكتر زاحسان فرعون
هوا زانفاس قِبطى سردتر بود
رخ بانو زسِبطى زردتر بود
كه ناگه آتش ديرينه دوست
زسينا شعله زد بر سينه دوست
ندا آمد كه اى همصحبت ما
ببين درنار نور طلعت ما
اگر سرد است تن گرمى زما جو
خشونت كن رها نرمى ز ما جو
بِكَن نعلين يعنى مهر اولاد
گزين مهر مهين ربِّ ايجاد
كه گردد مهر فرزندان فراموش
نگردد نار مهر دوست خاموش
     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.