خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 25. نجات وزير نيكوكار به خاطر صداقت و پاكى
23  

25. نجات وزير نيكوكار به خاطر صداقت و پاكى

25. نجات وزير نيكوكار به خاطر صداقت و پاكى

پادشاه ديار زوزن (حدود نيشابور) وزيرى پاك سرشت ، بزرگوار و نيك محضر داشت كه هنگام ملاقات به همگان خدمت مى كرد و در غياب اشخاص ، از آنها به نيكى ياد مى نمود. از قضا روزى كارى از او سر زد كه مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون ديگرى مصادره كرد و او را كيفر نمود و در زندان بازداشت كرد.
سرهنگهاى شاه و ماءمورين زندان ، كه سابقه خوشى از آن وزير داشتند، آزاررسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او كه در زندان بود مهربانى مى كردند.

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را
در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن
سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را
سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن (102)

شاه ، وزير را جريمه كرده بود. او مقدارى از آن را كه توان داشت ، پرداخت و به خاطر باقيمانده جريمه ، در زندان ماند.
يكى از شاهان اطراف ، براى آن وزير پاك سرشت در آن هنگام كه در زندان بود، محرمانه و مخفيانه نامه اى نوشت كه در آن چنين پيام داده بود: ((شاهان آنجا از تو كه شخص ارجمند هستى ، قدردانى نكردند و تو را تحقير نمودند، اگر نظر عزيمت به سوى ما توجه كند، تمام سعى خود را براى جلب رضايت و خشنودى تو به كار گيريم . بزرگان اين كشور به ديدار تو نيازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.))
وزير بزرگوار، هوشمندانه با مساءله برخورد كرد. با توجه به خطرهاى نهايى ، بى گدار به آب نزد. همان دم با كمال اختيار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.
از قضا يكى از وابستگان شاه ، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت : ((فلان كس ‍ را كه زندانى نموده اى با شاهان اطراف ، نامه نگارى دارد.))
شاه خشمگين شد، فرمان داد بيدرنگ پيك نامه را دستگير كردند، و نامه وزير زندانى را از او گرفتند، كه چنين نوشته بود:
((حست ظن بزرگان بيشتر از اندازه كمالات ما است . بزرگوارى شما در حق من و پذيرش دعوت شما براى من امكان ندارد. از اين رو كه من پرورده نعمت اين خاندان (پادشاه زوزن ) هستم ، به خاطر اندكى دگرگونى و خشم ، نبايد نسبت به ولى نعمت ، بى وفايى نمود، چنانكه گفته اند:

آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى
عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى )) (103)

شاه ، حق شناسى وزير را پسنديد، او را آزاد كرد و جايزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى كرد كه خطا كردم كه تو را بدون گناه آزردم .
وزير گفت : ((اى مولا و سرور من ! بنده خود را نسبت به شما خطاكار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نيستم ). تقدير الهى بود كه كار ناپسندى از من سر زد، تو شايسته آن هستى كه بر اساس نعمتهاى پيشين و حقوقى كه بر عهده من دارى ، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى ، چنانكه فرزانگان گفته اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
كين دل هردو در تصرف اوست
گرچه تير از كمان همى گذرد
از كماندار بيند اهل خرد(104)
   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.