23  

حسود

حسود

حسود از غم عيش شيرين خلق
هميشه رود آب تلخش به حلق
الا تا نخواهى بلا بر حسود
كه آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت كه با وى كنى دشمنى
كه او را چنين دشمنى در قفاست
منه دل برين دولت پنج روز
به دود دل خلق خود را مسوز
چنان زى كه نامت بتحسين كنند
چو مردى نه بگورت نفرين كنند
نبايد برسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر او كاين نهاد
بسا نام نيكوى پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.