سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم 

سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

💌 خرده‌روایت‌هایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام، ١٤٠٤/١١/٠٤

🔻 خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»

خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»

👈🏻 جانباز: سیدمحمدرضا رضوی

📅 شماره ٣٠

🔎 برای مطالعه باقی روایت‌ها اینجا (https://khl.ink/f/62473) را کلیک کنید

رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.