دو نفر احمق با يكديگر همسفر شدند.
اولى : اگر بدانى هر چه از خدا بخواهى بتو مى بخشد، از او چه تقاضا مى كنى ؟
دومى : يك گله گوسفند كه از ديدن آنها لذت ببرم .
دومى : اگر تو بدانى خدا خواسته ات را اجابت مى كند، چه چيزى از او مى خواهى ؟
اولى : يك گرگ كه گوسفندان ترا پاره پاره كند.
دومى : گرگ تو، گوسفندان مرا !؟
اولى : بله گرگ من ، گوسفندان ترا خفه كند و شكمشان را بدرد.
نزاع و درگيرى آغاز مى شود. سوارى از راه مى رسد؛ سبب نزاع را مى پرسد. فورا يك ظرف بزرگ عسل مى آورد و روى زمين مى ريزد و به آن دو مى گويد: خون من مثل اين عسل بريزد، اگر شما دو نفر احمق نباشيد!
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


