105) خواب غفلت

105) خواب غفلت

بلوهر حكيم گويد: شنيدم مردى از فيل مستى مى گريخت و فيل به دنبال او مى دويد و خود را به وى نزديك مى ساخت .آن مرد بناچار خود را در چاهى آويخت و به درختى كه در كنار چاه روئيده بود چنگ زد.
ناگهان مشاهده نمود دو موش بزرگ يكى سياه و ديگرى سفيد، مشغول جويدن و قطع ريشه آن درخت هستند. زير پاى خود را نگريست ، چهار مار افعى سر از سوراخ بيرون آورده بودند، و هر لحظه ممكن بود او را نيش بزنند. به قعر چاه نگاهى انداخت ، ديد اژدهائى دهان گشوده و منتظر افتادن او است تا او را فرو بلعد. سرش را بلند كرد، ديد مقدارى عسل به شاخه درخت آلوده شده است . پس از همه چيز غافل شد و مشغول ليسيدن عسل شد.
در بيان حقيقت اين داستان گفته اند:
آن چاه عميق ، دنياى پر از آفات و مصيبات است .
آن شاخه درخت ، عمر آدمى است .
آن دو موش سياه و سفيد، شب و روز است كه ريشه عمر را قطع مى كند.
آن چهار افعى ، اخلاط چهارگانه مزاج (سوداء، صفراء، بلغم و خون ) هستند كه به منزله زهرهاى كشنده اى است كه انسان را هلاك مى كنند.
آن اژدها مرگ است كه پيوسته انتظار مى كشد.
آن عسل كه فريفته آن شد و او را از همه خطرات و مهلكات غافل ساخت ، لذتهاى دنيوى و خواهشهاى نفسانى است .(97)

97 – منازل الاخرة / ص 273 كليله و دمنه / ص 43.

هر دم از عمر مى رود نفسى
چون نگه مى كنم نمانده كسى

 

اى كه پنجاه رفته در خوابى
مگر اين پنج روزه دريابى

 

خجل آنكس كه رفت و كار نساخت
كوس رحلت زدند و بار نساخت
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.