خانه » كتاب : داستانها و پندها جلد 1 » پدر و مادرم كافرند
23

پدر و مادرم كافرند

در كافى از زكريا بن ابراهيم نقل شده كه گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن بعنوان حج از محل خود بجانب مكه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدم عرض كردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام . فرمود چه چيز در اسلام ديدى ؟ گفتم اين آيه موجب هدايت من شد.


ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ولكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء(80)
حضرت فرمود براستى خدا هدايتت كرده . بعد سه مرتبه گفت (اللهم اهده ) خدايا او را براههاى ايمان هدايت فرما و فرمود پسرك من هر چه ميخواهى سؤ ال كن . گفتم پدر و مادر و خانواده ام نصرانى هستند و مادرم كور است آيا من با آنها زندگى ميكنم در ظرف آنها ميتوانم غذا بخورم ؟ پرسيد آنها گوشت خوك ميخورند؟ گفتم نه حتى دست بآن نميزنند فرمود با آنها باش ‍ مانعى ندارد آنگاه دستور داد نسبت بمادرت خيلى مهربانى كن و هرگاه بميرد او را بديگرى واگذار منما و بهيچ كس مگو كه پيش من آمده اى تا در منى مرا ببينى انشاءالله گفت در منى خدمتش رسيدم و مردم مانند بچه هاى مكتب دور او را گرفته بودند و سؤ ال ميكردند.
وقتى به كوفه آمدم با مادرم مهربانى فراوان كردم و باو غذا مى دادم ، لباس و سرش را از جانور ميجستم . مادرم گفت فرزند من تو در موقعيكه بدين ما بودى اينطور با من مهربانى نميكردى اكنون چه انگيزه اى ترا وادار باين خدمت نموده ؟ گفتم مردى از اهل بيت پيغمبرمان مرا باين روش امر كرده است گفت آن شخص پيغمبر است ؟ گفتم نه او پسر پيغمبر است گفت نه مادر او پيغمبر است زيرا اين چنين گفتارى از سفارشات انبياء است گفتم مادر بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد آمد و او پسر پيغمبر است . گفت دين تو بهترين اديانست آن را بر من عرضه بدار من دو شهادت را باو آموختم داخل اسلام شد و نماز خواندن را نيز فراگرفت نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را خواند در همان شب ناگهان حالش تغيير كرد، مرا پيش خواند و گفت نورديده آنچه بمن گفتى اعاده كن .
من شهادت را برايش گفتم اقرار كرد و در دم از دنيا رفت . صبحگاهان مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش ‍ گذاشتم .(81)

حمایت مالی از وب سایت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.