خانه » كتاب : داستانها و پندها جلد دوم » داستان ديگرى از مكافات
23  

داستان ديگرى از مكافات

روزى حضرت موسى عليه السلام از محلى عبور مى كرد رسيد بر سر چشمه اى در كنار كوه ، با آب آن چشمه وضو گرفت ، بالاى كوه رفت تا نماز بخواند در اين مئوقع اسب سوارى به آنجا رسيد. براى آشاميدن آب از اسب فرود آمد، در موقع رفتن كيسه پول خود را فراموش نموده رفت . بعد از او چوپانى رسيد كيسه را مشاهده كرده برداشت .


بعد از چوپان پيرمردى بر سر چشمه آمد، آثار فقر و تنگدستى از ظاهرش ‍ آشكار بود دسته هيزمى بر روى سر داشت ، هيزم را يك طرف نهاده براى استراحت كار چشمه خوابيد. چيزى نگذشت كه اسب سوار برگشت اطراف چشمه را براى پيدا كردن كيسه جستجو نمود. ولى پيدا نكرد. به پيرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بى اطلاعى نمود بين آن دو سخنانى شد كه منجر به زد و خورد گرديد بالاخره اسب سوار آنقدر هيزم كش را زد كه جان داد.
حضرت موسى عليه السلام عرض كرد پروردگارا اين چه پيش آمدى بود عدل در اين قضيه چگونه است ؟ پول را چوپان برداشت پيرمرد ستم واقع شد، خطاب رسيد موسى همين پيرمرد پدر آن اسب سوار را كشته بود بين اين دو قصاص انجام گرديد در ضمن پدر اسب سوار به پدر چوپان به اندازه پول همان كيسه مقروض بود از اينرو به حق خود رسيد من از روى عدل و دادگرى حكومت ميكنم (86).

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.