خانه » اسلام شناسي » كتاب : كليد سعادت » کتاب:کلید سعادت قسمت 8
23

کتاب:کلید سعادت قسمت 8

 

 

 

O بحث سجده
مرحوم محدث قمى در سفينه البحار مى گويد: فسر السجود بغايه الخضوع و التذل .
يعنى : سجده نهايت تذلل و خاكسارى انسان در برابر خداوند، و عالى ترين درجه ى عبوديت است .
از نظر اسلام ، سجده مخصوص خداوند است . سجده ى ملائكه نسبت به حضرت آدم و سجده ى برادران يوسف درباره ى يوسف ، از باب تعظيم و تكريم بوده ، نه سجده اصطلاحى كه در نماز هفت عضو بدن را بر زمين مى گذريم .
در مصباح الشريعه آمده است : كسى كه به خوبى در سجده به خدا نزديك شود، هيچ گاه از خدا دو نخواهد شد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اقرب مايكون العبد من ربه و هو ساجد فاكثروا من الدعاء.
يعنى : سجده بهترين عمليست كه انسان مى تواند در پرتو آن ، به خداوند متعال نزديك شود و در بارگاه الهى قرب و منزلت پيدا كند. پس در سجده زياد دعا كنيد.
قرآن كريم وقتى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را معرفى مى كند؛ مى فرمايد: سيماهم فى وجوهم من اثر السجود ع . يعنى : اثر سجده در چهره ى آنان آشكار است .
يكى از القاب مبارك امام زين العابدين عليه السلام سجاد است ، و علت آن اين است كه اثر سجود در مواضع سجده ى حضرت ديده مى شد.
درباره امام كاظم عليه السلام مى خوانيم :
حليف السجده الطويله و الدموع الغريزه و المناجاه الكثيره و الضراعات المتصله .
امام كاظم عليه السلام هم پيمان با سجده هاى طولانى و همدم اشك هاى فراوان بود، و مناجات فراوانى با خدا داشت . و تضرع و ناله اى او به درگاه الهى به طور پيوسته بود.
از حضرت على عليه السلام در رابطه با علت دو سجده سؤ ال كردند، فرمودند: معناى سجده اول كه نماز گزار سر بر خاك مى گذارد، آن است كه : بارالها! تو ما را از اين خاك آفريدى . و چون سر از سجده بر مى دارد، مفهومش اين است كه تو ما را از اين خاك خارج ساختى . معناى سجده ى دوم آن است كه ، دوباره ما را به خاك بر مى گرداند (مى ميرانى ). و چون سر از سجده بر مى دارد تاويلش اين است كه : دوباره او را از اين خاك خارج خواهى نمود. (اشاره به روز قيامت دارد.)
خداوند در قرآن مى فرمايد: منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها يخرجكم تاره اخرى .
يعنى : ما شما را از خاك آفريديم و به سوى خاك بر مى گردانيم ، و بار ديگر شما را از خاك خارج مى كنيم . (543)
خداوند به حضرت موسى عليه السلام وحى كرد: اى موسى ! علت اينكه ما تو را كليم و هم سخن خويش قرار داديم ، آن است كه ، تو در نماز بهترين و عزيزترين جاى بدنت را (پيشانى و دو طرف صورتت ) بر روى خاك مى گذارى .
O رقت قلب
الى ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا اقشعر جلدك و دمعت عيناك و وجل قلبك فدونك و قد قصد قصدك .
نسبت به امام صادق عليه السلام مى دهند كه ، آن بزرگوار فرمود: هرگاه لرزه بر اندامت افتاد و چشمانت گريان شد و ترس قلب تو را فرا گرفت ، پس ‍ مقصود و مراد خود را درياب ، كه حواله شد و به سوى تو روانه گشت .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا رق احدكم فليدع فان القلب لا يرق حتى يخلص . (544)
امام صادق عليه السلام به ابى بصير فرمود: هرگاه به كسى از شما رقت قلب دست دهد، پس در همان حال دعا كند؛ چون قلب در موقع خلوص و توجه كامل رق پيدا مى كند.
كمتر كسى متوجه نعمت عظيم الهى ، كه گرسنگى و تشنگيست ، مى شود، اما در حال گرسنگى ، قلب ، رقيق و روحانى مى گردد و بيشتر به خداى روى مى آورد، چنان كه در حال سيرى تنبل و سنگين است و ميل دارد بخوابد؛ به همين خاطر خداوند هر پرخور و پرخوابى را دشمن مى دارد.
در روايت آمده است : وقتى كه حضرت داود عليه السلام مى خواست توبه و انابه و گريه و مناجات كند، يك هفته چيزى نمى خورد، تا دلش رفيق شود و با دل شكسته خدا را بخواند.
در روايت آمده است : روزى شيطان جلو يحيى بن زكريا به اشكال مختلف مجسم شد و گفت : هر كسى را به شكلى اغوا و گمراه مى كنم . حضرت يحيى فرمود: مرا به چه صورت اغوا مى نمايى ؟ عرض كرد: وقتى كه شب مى خواهى غذا ميل كنى ، جلويت غذا را جلوه مى دهم ، تا بيشتر بخورى و سحر ديرتر بيدار شوى ؛ در نتيجه ، مقدارى از مناجاتت ترك شود. پس ‍ حضرت يحيى عليه السلام عهد كرد كه ، ديگر تا عمر دارد، سير نخورد، شيطان هم عهد كرد كه ديگر رازش را فاش نسازد.
به طور كلى ، وقتى معده خالى باشد، رغبت به ذكر و ياد خدا بيشتر است و دل آمادگى پذيرش نور حكمت اليه را پيدا مى كند، ولى شكم پر، مانع روشنى دل و تابش نور معرفت و حكم است ، و خداوند هم پر خورى را دشمن دارد.
آداب و شرايط دعا، از نظر مكان هاى خاص
انتخاب مكان هاى شريف نيز به اجابت نزديك تر است ، مانند: راس ‍ الحسين عليه السلام و مكانى كه زير گنبد آن قرار دارد؛ چنان كه روايت شده است كه دعا در آن مستجاب مى گردد؛ و نيز دعا در مساجد و مشاهده مشرفه ائمه و روضات امامزاده ها به اجابت نزديك تر است .
قال الا مام الهادى : ان لله بقاعا يحب ان يدعى فيها فيستجيب لمن دعاه و الخير منها.
امام هادى عليه السلام فرمود: همانا براى خداوند بقعه هاييست ، كه دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و به اجابت برساند. و حائر حسينى يكى از آنهاست .
اما مكان هايى كه اميد استجابت دعا در آنها بيشتر است ، عبارتند از:
1 – حرم و كعبه
از مام رضا عليه السلام روايت شده است كه فرمود: هيچ كس توقف نمى كند بر اين جبال (كعبه ) جز آنكه دعايش اجابت گردد. پيش دعاى مؤ منين راى آخرتشان و دعاى كفار برابر دنيايشان اجابت مى شود. (545)
2 – صحراى عرفه
روايت شده است كه : گناه بخشوده نخواهد شد، مگر در روز عرفه و مشعر الحرام . (546)
3. مساجد
مساجد خانه ى خدا به شمار مى رود و داعى مهمان خداست ، و بر خداست كه مهمانش را گرامى دارد. در حديث قدسى آمده است : آگاه باشيد! همانا خانه هايم در زمين مساجدند. خوشا به حال بنده يى كه خود را در خانه ى خويش پاكيزه و مطهر سازد، و سپس در خانه ام (مسجد) مرا زيارت كند؛ و حق است بر من ، كه زيارت كننده ام را اكرام نمايم .
امام صادق عليه السلام به معاويه بن عمار فرمود: پدرم هرگاه طلب حاجتى داشت ، در هنگام زوال خورشيد (غروب ) آن حاجت را مى طلبيد. پس هرگاه حاجتى را اراده مى نمود، چيزى را قبل از دعا صدقه مى داد و خود را معطر مى ساخت و روانه ى مسجد مى شد، و آنچه حاجت داشت ، از خداوند طلب مى كرد. (547)
4. كنار قبور ائمه عليهم السلام ) بخصوص زير قبه ى منوره ى حضرت سيد الشهداء عليه السلام .
روايت شده است كه خداوند متعال عرض شهادت امام حسين عليه السلام چهار خصلت را براى آن حضرت قرار داده است : 1. خاك كويش را شفا بخش قرار داده ؛ 2. دعاى زير قبه ى آن حضرت را مورد اجابت قرار داده ؛ 3. فرزندانش را از ائمه قرار داده ؛ 4. ايام زيارت زائرانش را جزو و عمرشان قرار نداده . (548)
نفرين
به طور كلى ، دعا بر دو قسم است .
1. دعا به خير، كه بحث آن به طور مفصل و مبسوط گذشت .
2. دعا به شر، كه از آن به نفرين و لعنت تعبير شده ، و اكنون مورد بحث ماست .
نفرين در لغت ، به معناى دشنام ، لعنت ، دعاى بد و ضد آفرين است . نفرين در اصطلاح ، درخواست شخص پست و پايين با خضوع و فروتنى ، ضرر و هلاكت و نابودى كسى يا چيزى را از شخص بلند مرتبه نفرين مى باشد.
نفرين در چه صورتى مؤ ثر واقع مى شود؟
1. نفرين هايى كه معمولا مردم در طول عمر و مرگ يكديگر مى كنند، اگر لفظى و سر زبانى باشد، اثرى ندارد، مگر اينكه گوينده ضمن لفظ، قلبا هم از خدا بخواهد.
2. آن كه مورد نفرين واقع شده ، استحقاق قهر و عذاب الهى را داشته باشد؛ به عنوان مثال ، اگر كسى مظلوم آن قدر نفرين به ظالم مى كند، كه مكافات ظلم او مى شود و زياد مى آيد، و اين زيادى براى ظلم باقى مى ماند و در روز قيامت مطالبه مى كند. (549) (در واقع ، كسى كه ظالم بود، مظلوم واقع مى شود.)
از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه فرمود: چون لعنت از دهان شخص بيرون بيايد، ميان او آن شخص كه به او لعنت شده ، تردد مى كند، و اگر آن شخص سزاوار لعن باشد، به او تعلق مى گيرد، و اگر نباشد، به صاحبش بر مى گردد. (550)
عن على سالم عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال الله عزوجل : و عزتى و جلالى لا اجيب دعوه مظلوم دعانى فى مظلمه ظلمها ولاحد عنده مثل تلك المظلمه . (551)
امام صادق عليه السلام به على بن سالم فرمود: خداى عزوجل به عزت و جلال خود سوگند ياد فرمود: مستجاب نكنم دعاى شخص مظلومى را كه درباره مظلوميت خود دعا كرده ، با اينكه خودش هم نسبت به ديگرى اين جور و ستم را كرده باشد.
عن الحسن بن راشد عن لصادق جعفر بن محمد عليه السلام قال : اذا ظلم الرجل فظل يدعو على صاحبه قال الله عزوجل : ان هاهنا آخر يدعو عليك يزعم انك ظلمته فان شئت اجبتك و اجبت عليك و ان شئت اخرتكما فيو سعكم عفوى . (552)
امام صادق عليه السلام به حسن بن راشد فرمود: هرگاه مردى مورد ظلم و ستم واقع شد و شروع كند به نفرين كردن بر ظالم و ستمكار خود، خداوند عزوجل به او مى گويد: همان طورى كه تو به ظالم خود نفريد مى كنى ، كسى ديگر هم از دست ظلم و ستم تو نفرين مى كند. اگر مى خواهى ، نفرينت را درباره ى ظالم تو بپذيرم و نفرين مظلومت را هم درباره ى تو، و اگر خواستى ، نفرين هر دو شما را به تاءخير بيندازم ، تا شايد رحمت و عفو من شما را فرا گيرد!
يكى از دانشمندان زمان حضرت موسى ، بلعم باعورا بود. او از نظر جنبه هاى معنوى و روحانى ، به مقام استجابت دعا دست پيدا كرده و هر چه از خداى مى خواست ، به او مى داد، حضرت موسى عليه السلام با جمعيتى براى ارشاد و هدايت و دعوت مردم به دين حق ، به طرف ارضى بنى كنعان حركت مى كرد. چند نفر آمدند. به بلعم گفتند: بعلم به دادمان برس ! گفت : چه شده ؟ گفتند: موسى بن عمران با قومش به طرف اراضى بنى كنعان مى آيند. اينها دو چيز مى گويند: يا بايد تسليم دين بشويد، يا مهيا شويد جنگ كنيد. ما هم هيچ كدام از اين دو پيشنهاد را نمى پذيريم . بلعم گفت : چه كار كنم ؟ گفتند: را سو مى داريم ، و آن اينكه ، شما مستجاب الدعوه هستى ، خدا دعا و نفرينت را مستجاب مى كند. نفرينى بكن كه خدا موسى و يارانش را نابود كند. گفت : عجب ديوانه يى هستيد! خدا هر دعايى را كه مستجاب نمى كند. گفتند: اى بلعم ! ما غير از تو كسى را نداريم ، عالم و سرپرستى نداريم ، بزرگى نداريم . بلعم با اين حرف ها فريب خورد و گفت : راست مى گوييد. شما غير از من كسى را نداريد. بزرگ شما من هستم .
حالا مى خواهيد چه كار كنيد؟ گفتند: به موسى و قومش نفرين كن . بلعم سوار الاغش شد و به طرف كوه حركت كرد كه به موسى و طرفدارانش ‍ نفرين كند؛ اطرافيانش هم آمدند. يك وقت كسى به بلعم گفت بلعم ! كجا مى روى ؟ گفت : مى روم به موسى و قومش نفرين كنم ، تا نيامده ، خدا اينها را هلاك كند. گفت : چه قدر عاليست !
يك نفرين قرص و محكمى كن ، كه خدا ريشه ى موسى و قومش را ساقط نمايد. الاغ سخنان بلعم را شنيد. ديدند الاغ راه نمى رود. هر چه تازيانه زدند و هر كارى كردند، نمى رفت . ناگهان ! به قدرت كامله ى الهى الاغ صدا زد: اى بلعم ! كسى كه مى خواهد برود بالاى كوه پيامبر خدا و يك مشت آدم هاى متدين را نفرين كند، من به اين آدم سوارى نمى دهم . بلعم اوقاتش ‍ تلخ شد! از الاغ پايين آمد، آن قدر تازيانه زد، تا الاغ مرد.
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: فرداى قيامت خدا سه حيوان را به استثنا به بهشت نمى برند: اول ، الاغ بلعم باعورا؛ دوم ، ناقه ى صالح پيامبر، سوم ، سگ اصحاب كهف .
بلعم گفت : پياده مى روم . بالاخره بلعم با اطرافيانش بالاى كوه آمد، و سرش ‍ را به طرف آسمان بلند كرد.
قرآن مى گويد: فمثله كمثل الكلب . يعنى : زبانش از دهانش بيرون آمد و آويزان شد.
بلعم گفت : چون خواستم موسى پيامبرت را نفرين كنم ، زبانم را اين طور كردم ؟ به عزت و جلالت قسم ! راهى جلو اين مردم مى گذارم ، كه خودت موسى عليه السلام و قومش را هلاك كنى . (در حديث آمده است : اذا افسد العالم فسد العالم . يعنى : هنگام كه عالم ، فاسد شد، عالم هم فاسد و تباه مى شود.) يكدفعه بلعم رويش را بر گرداند و گفت : مردم ! موسى و قومش ‍ نفرين نمى خواهند. گفتند: چرا؟ گفت : لشكر موسى و خود و موسى ده الى پانزده روز است كه از وطن هايشان حركت كرده اند. در اين ده روز، مردهاى قوى هيكل از زن و بچه هاى جا شده اند، و اكنون غريزه ى شهوت در آنها بسيار فعاليت دارد. شما تمام زنان و دخترهايشان را آرايش كنيد و به ميان اين مردها بفرستيد، و به آنها بسپاريد كه جلو خويش را نگيرند و خودشان و به ميان اين مردها بفرستيد، و به آنها بسپاريد كه جلو خويش را نگيرند و خودشان را در اختيار آنان بگذارند. كم كم بازار زنا شايع مى شود. وقتى بازار زنان شايع شد، خدا خودش مرض طاعون مى فرستد و همه مى ميرند. اين مردم به دستور بلعم عمل كرده و خدا هم در طول دو ساعت مرض طاعون را فرستاد، هفتاد هزار نفر مردند. (553)
در چه زمانى نفرين كنيم ؟
گاهى برخى از انسان هاى خود و افراد خانواده و يا جامعه شان را به علل و عواملى مورد لعنت و نفرين قرار مى دهند. اگر كمى منصف و واقع نگر باشيم ، مى بينم كه نفرين كردن در مرحله ى اول ، كار بندگان صالح و شايسته ى خدا نيست ، بلكه آنان همواره در اين مرحله تمام سعى و تلاششان را براى هدايت و ارشاد افراد گمراه و لا ابالى مى نمودند و براى آنها دعا مى كردند، آن گاه اگر مى ديدند اين گونه افراد است از شرارت و اذيت و آزار بر نمى دارند و وجودشان منشاء ضرر و زيان براى افراد جامعه است ، در مورد آنها لب به نفرين مى گشودند و نتيجه ى آن را به خدا واگذار مى كردند؛ و خداوند هم احكم الحاكمين (بهترين حكم كننده ) است .
نفرين و لعنت نمودن چه اشخاصى جايز است ؟
از حديث امام محمد باقر عليه السلام كه پيشتر گذشت ، استفاده مى شود كه ، نفرين و لعنت به كسى كه سزاوار آن نباشد، به صاحبش بر مى گردد، بنابراين بايد نهايت احتراز و دورى را از آن نمود و كسى را لعن و نفرين نكرد، مگر كسانى را كه لعن و نفرى آنان از طرف شارع مقدس جايز شمرده شده است ، كه آنان عبارتند از: 1. كافرين ؛ 2. فاسقين ؛ 3. ظالمين ؛ 4. معين (كمك كننده ) آنان . لعن و نفرين اين دسته از افراد در قرآن كريم وارد شده است ، و شكى در جواز لعنشان به طور عموم نيست .
اولئك عليمهم لعنه الله و الملائكه و الناس اجمعين – اولئك يلعنهم و يلعنهم اللاعنون .
حال كه خداوند و ائمه ى معصومين آنان را مورد لعن و نفرين قرار دادند، چرا ما آنان را لعن و نفرين نكنيم !
لعنه الله الكافرين يا على الظالمين يا على الفاسقين .
ابو سفيان ، سردسته مشركان وقتى هزار بيت شعر در هجو پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گفت ، آن حضرت فرمود: بار پروردگارا! من نمى توانم شعر بگويم ؛ سزاوار من نيست كه شعر بگويم . به من عوض هر حرفى از اين اشعار، او را هزار بار لعنت كن !
روايت شده است كه ، امير المؤ منين على عليه السلام در قنوت نمازهاى واجب ، معاويه ، عمرو عاص ، ابو موسى اشعرى و ابوالاعور السلمى را لعنت و نفرين مى كردند. و در روايت ديگرى آمده است كه ، آن حضرت در قنوت نمازهاى نافله دو بت قريش را لعن مى نمودند. همچنين امام جعفر صادق عليه السلام در عقب هر نمازى ، چهار مرد و چهار زن را كه از دشمنان سرسخت مقام امامت و ولايت بودند، لعن و نفرين مى كردند. (554) از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه فرمود:
اذا نحرفت عن صلاه مكتوبه فلا تنحرف الا بانصراف لعن بنى اميه . (555)
هرگاه نماز واجبى را به پايان بردى ، جز با لعنت كردن بنى اميه از جاى خود حركت نكن .
فى الجمله ، لعن و نفرين نمودن به رؤ ساى ظلم و ضلالت و مجاهرين (تظاهر كنندگان ) به كفر و فسق نه تنها جايز است ، بلكه مستحب نيز مى باشد و از شعاير دين محسوب مى گردد؛ و من يعظم شعائر فانها من تقوى القلوب . و بر غير اينها حرام است ، تا يقين به اتصاف اين صفات در آنان پيدا شود؛ و به مجرد ظن و تخمين هم نمى توان اكتفا كرد. مخفى نماند كه ، دعاى بد و نفرين به مسلمانان ، حتى بر ظلمه مذموم و ناپسند است ، مگر در صورتى كه آدمى از شر و ضرر او مضطر و ناچار گردد.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه : مردگان را دشنام ندهيد، زيرا ايشان فرستاده اند، به آنچه پيش فرستاده اند. (يعنى حالا دست آنها از زمين و زمان كوتاه شده ، و به درد اعمال خويش ‍ دچارند.)
لعن و نفرين چه اشخاصى مؤ ثر واقع مى شود؟
1. خدا
2. قرآن
3. ملائكه
4. پيامبر
5. امام
6. علما
7. پدر بر فرزند
8. مادر بر فرزند
9. فرزند بر پدر و مادر
10. استاد به شاگرد
11. مظلوم
12. نفرين بر دشمن
13. نفرين بر جمادات و حيوانات و زمين
O 1. لعن خدا
خداوند هفت طايفه را سه مرتبه كرده است : 1. اهل لواط؛ 2. آميزش ‍ كننده ى با حيوان ؛ 3. فحاش نسبت به پدر و مادر؛ 4. دزد زمين ؛ 5. زنا كننده با مادر زن ؛ 6. كسى كه خود را به غير پدر ملحق كند؛ 7. آن كه موقع سر بريدن حيوان ، نام غير خدا را ببرد.
چهار كس را خداوند از بالاى عرش لعنت كرده و ملائكه آمين مى گويند: 1. مردى كه از ترس بچه (روزى بچه ) زن نگيرد و كنيز نخرد؛ 2. مدرى كه خودش را شبيه زنان كند، با اينكه خداوند و را مرد آفريده است ؛ 3. زنى كه خود را شبيه مردان كند، با اينكه خداوند او را زن آفريده است ؛ 4. كسى كه مردم را مسخره كند؛ به عنوان مثال ، به مسلمانى بگويد: بيا چيزى به تو بدهم . وقتى كه آمد، بگويد: ببخشيد! چيزى ندارم . يا به فرد كورى بگويد: مواظب باش تنه نخورى ! در صورتى كه حيوانى در راه نيست . يا اينكه كسى نشانه ى خانه يى را بپرسد، عوضى نشان بدهد…
O 2. لعن و نفرين قرآن
كلينى در كافى نقل مى كند كه ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: (556)
اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن .
وقتى گرفتار شدى و تاريكى به تو روى آورد، نظر تاريكى در دل شب ، كه ديگر نورى و پناهى ندارى ، پس در آن وقت به قرآن مراجعه كن و از قرآن كمك بگير.
فانه شافع مشفع و ماجل مصدق .
قرآن شفاعت مى كند و شفاعت او پذيرفته مى شود درباره ى كسى كه به آن عمل كند. قرآن در زندگى به تو كمك مى كند، تاريكى و ظلمات را به نور و روشنايى مبدل مى كند، اما اين را هم بدان كه ، قرآن نفرين مى كند و نفرين او هم پذيرفته مى شود؛ يعنى آن ملتى كه با قرآن سرو كار ندارند، يا دارند، ولى به آن عمل نمى كنند، قرآن به آن ملت نفرين مى كند.
و من جعله امامه ساقه الى الجنه . يعنى : آن كسى كه قرآن را در زندگى سرمشق و پيشوا قرار دهد، قرآن او را به بهشت موعد مى رساند.
و من جعله ساقه الى النار. يعنى : آن كس كه پشت پا به قرآن بزند و قرآن نخواند، يا بخواند، ولى به آن عمل نكند، قرآن او را نفرين مى كند و برايش ‍ گرفتارى و دردسر به وجود مى آيد.
در روايات مى خوانيم كه ، در روز قيامت چند دسته نفرين مى كنند: 1. عالمى كه در محلى باشد، و از او استفاده نكرده باشند؛ 2. مسجدى كه در محله يى باشد، و از آن استفاده نكرده باشند؛ 3. قرآن كه در ميان جمعيتى باشد، و از آن استفاده نكرده باشند. در روز قيامت ، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن ملتى را از قرآن استفاده نكرده اند، نفرين مى كند.
O 1. لعن خدا
خداوند هفت طايفه را سه مرتبه لعنت كرده است : 1. اهل لواط؛ 2. آميزش ‍ كننده ى با حيوان ؛ 3. فحاش نسبت به پدر و مادر؛ 4. دزد زمين ؛ 5. زنا كننده با مادر زن ؛ 6. كسى كه خود را به غير پدر ملحق كند؛ 7. آن كه موقع سر بريدن حيوان ، نام غير خدا را ببرد.
چهار كس را خداوند از بالاى عرش لعنت كرده و ملائكه آمين مى گويند: 1. مردى كه از ترس بچه (روزى بچه ) زن نگيرد و كنيز نخرد؛ 2. مردى كه خودش را شبيه زنان كند، با اينكه خداوند او را مرد آفريده است ؛ 3. زنى كه خودش را شبيه مردان كند، با اينكه خداوند او را زن آفريده است ؛ 4. كسى كه مردم را مسخره كند؛ به عنوان مثال ، به مسلمانى بگويد: بيا چيزى به تو بدهم . وقتى كه آمد، بگويد. ببخشيد! چيزى ندارم . يا به فرد كورى بگويد: مواظب باش تنه بخورى ! در صورتى كه حيوانى در راه نيست . يا اينكه كسى نشانه ى خانه يى را بپرسد، عوضى نشان بدهد و…
O 2. لعن و نفرين قرآن
كلينى در كافى نقل مى كند كه ، پيغمبر اكرم (ص ) فرمود: (557)
اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن .
وقتى گرفتار شدى و تاريكى به تو روى آورد، نظير تاريكى در دل شب ، كه ديگر نورى و پناهى ندارى ، پس در آن وقت به قرآن مراجعه كن و از قرآن كمك بگير.
فانه شافع مشفع و ماجل مصدق .
قرآن شفاعت مى كند و شفاعت او پذيرفته مى شود و درباره ى كسى كه به آن عمل مى كند. قرآن در زندگى به تو كمك مى كند، تاريكى و ظلمات را به نور و روشنايى مبدل مى كند، اما اين را هم بدان كه ، قرآن نفرين مى كند و نفرين او هم پذيرفته مى شود: يعنى آن ملتى كه با قرآن سر و كار ندارند، يا دارند، ولى به آن عمل نمى كنند، قرآن به آن ملت نفرين مى كند.
و من جعله امامه ساقه الى الجنة . يعنى : آن كسى كه قرآن را در زندگى سرمشق و پيشوا قرار دهد، قرآن او را به بهشت موعود مى رساند.
و من جعله خلقه ساقه الى النار. يعنى : آن كس كه پشت پا به قرآن بزند و قرآن نخواند، يا بخواند، ولى به آن عمل نكند، قرآن او را نفرين مى كند و برايش گرفتارى و دردسر به وجود مى آيد.
در روايات مى خوانيم كه ، در روز قيامت چند دسته نفرين مى كنند: 1. عالمى كه در محلى باشد، و از او استفاده نكرده باشند؛ 2. مسجدى كه در محله يى باشد، و از آن استفاده نكرده باشند؛ 3. قرآن كه در ميان جمعيتى باشد، و از آن استفاده نكرده باشند. در روز قيامت ، پيغمبر (ص ) به آن ملتى را از قرآن استفاده نكرده اند، نفرين مى كند.
يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا .
مى فرمايد: اى خدا! همين افراد بودند كه در دنيا به قرآن پشت پا زدند و آن را به كنارى نهادند. خدايا! داد من و قرآن را از اين مردم بگير!
O 3. لعن و نفرين ملائكه
شيخ صدوق از پيغمبر اكرم (ص ) روايت كرده است كه ، آن بزرگوار از امور بسيارى نهى فرموده : اما از جمله ى آن امور: اگر زنى بدون اجازه ى شوهرش ‍ از خانه بيرون برود، فرشتگان آسمان او را لعنت مى كنند، تا وقتى كه به خانه برگردد.
خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:
ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار اولئك عليهم لعنة الله و الملئكة و الناس اجمعين . (558)
آن كسانى كه كافر شدند و به عقيده ى كفر مردند، البته بر آن گروه است ، لعنت خدا و ملائكه و تمام مردمان .
امام رضا (ع ) فرمود: هرگاه مردى جوانى را از روى شهوت ببوسد، ملائكه هاى آسمان و زمين و ملائكه رحمت و غضب او را لعنت مى كنند و جهنم برايش آماده مى شود و مكان بدى جايگاهش مى باشد. (559)
O 4. لعن و نفرين پيامبر
خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد:
و قال نوح رب لاتذر على الارض من الكافرين ديارا. انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا كفارا .
نوح گفت : پروردگارا! احدى از كافران را روى زمين زنده مگذار! حضرت نوح (ع ) اين سخنان را هنگامى بر زبان آورد، كه به طور كامل از هدايت آنها ماءيوس و نااميد شده بود و تمام تلاش و كوشش خود را براى ايمان آوردن به مردم به كار برد، اما نتيجه يى نگرفت و تنها گروه قليلى به او ايمان آوردند. سپس حضرت براى نفرين خود به اين جمله استدلال مى كند: انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا كفارا . يعنى : اگر آنها را به حال خود واگذارى ، بندگانت را گمراه مى كنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى آورند.
اين مطلب نشان مى دهد كه ، نفرين انبيا و امامان (عليهم السلام ) از روى خشم و غضب و انتقام جويى و كينه توزى نبوده ، بلكه از روى حساب منطقى صورت مى گرفته ، و آن بزرگواران هنگامى كه به طور كامل از هدايت و ايمان آوردن آنها نااميد مى شدند و تمام تلاش و كوشش خود را مى كردند، لب به نفرين مى گشودند.
حماد بن عمر از امام صادق (ع ) روايت كرده كه ، آن بزرگوار توسط پدران گرامى خود، از امير مؤ منان على (ع ) نقل كرده ، پيامبر (ص ) به او فرمود: اى على ! خدا لعنت كند پدر و مادرى را كه (با رفتارشان ) فرزندانشان را به عقوق نسبت به خودشان وادارند.
پيامبر اكرم (ص ) فرمود: من هفت كس را لعنت مى كنم ، كه هم خدا لعنتشان كرده ، و هم هر پيغمبر مستجاب الدعوه يى پيش از من . پرسيدند: يا رسول الله ! آنها چه كسانى هستند؟ فرمود: 1. كسى كه چيزى به كتاب خدا بيفزايد؛ 2. كسى كه قضا و قدر را تكذيب نمايد؛ 3. كسى كه با سنت و روش ‍ من مخالفت كند؛ 4. آن كه به عترت من تعدى نمايد؛ 5. هر كه سلطنت را به زور بگيرد، تا عزيزان خدا را ذليل ، و ذليل هاى او را عزيز گرداند؛ 6. جبارى كه اموال عمومى مسلمانان را به نفع خود ضبط كند؛ 7. كسى كه حرام خدا را حلال شمارد و يا حلالش را حرام كند.
O 5. لعن و نفرين امام
فى سحرة اليوم الذى ضرب فيه :
ملكتنى عينى و اءنا جالس فسنخ لى رسول الله صلى الله عليه و آله فقلت : يا رسول الله ماذا لقيت من امتك من الاءود و اللدد فقال : ادع عليهم فقلت : اءبدلنى الله بهم خير الى منهم و اءبدلهم بى شرا لهم منى . (560)
در سحرگاه روزى كه على (ع ) را ضربت زدند، همچنان كه نشسته بودم ، به خواب رفتم . رسول الله (ص ) بر من گذر كرد و گفتم : يا رسول الله ! از امت تو چه ناراستى ها و كينه توزى ها ديده ام ! گفت : نفرينشان كن ! گفتم : خداوند به جاى آنها به من بهتر از ايشان را دهد، و به جاى من بدترين كسان را بر ايشان گمارد.
مسمعى مى گويد: همين كه داوود بن على (561) معلى بن خنيس را به قتل رساند، آن حضرت فرمود: هر آينه به درگاه خدا نفرين مى كنم بر كسى كه آزاد شده ى من (معلى ) را كشته و مال مرا ربوده است ! داوود بن على گفت : آيا مرا به نفرين خود تهديد مى كنى ؟ حماد (راوى حديث ) مى گويد: مسمعى گفت : معتب خادم امام صادق (ع ) براى من حديث كرد كه ، حضرت در آن شب پيوسته در ركوع و سجود بود. پس همين كه سحر شد، شنيدم كه در مسجد فرمود: بار خدايا! از تو به نيروى نيرومندت و به جلالت سختت كه همه آفريده هايت در برابر آن خوار و ذليلند، درخواست مى كنم كه بر محمد و آل او رحمت بفرستى ، و جان او را هم اكنون الساعه بگيرى ! معتب مى گويد: آن حضرت سر از سجده برنداشته بود، كه فرياد شيون از خانه ى داوود بن على بلند شد. پس حضرت صادق (ع ) سر از سجده برداشت و فرمود: من خدا را به دعايى خواندم ، و خداى عزوجل فرشته يى فرستاد، كه با ميلى آهنين چنان بر سر او كوبيد، كه از آن ضربت ، مثانه اش ‍ شكافت و به هلاكت رسيد. (562)
در رجال ما مقامى آمده است :
وقتى كه جنگ صفين و نهروان پايان يافت ، معاويه ، بسر بن ارطاة (لعنة الله عليه ) را به سوى حجاز و يمن فرستاد تا شيعيان على (ع ) را به قتل برساند. او گروه كثيرى را به قتل رسانيد، تا به يمن رسيد كه ، عبيدالله بن عباس در آنجا از جانب حضرت على (ع ) حكومت داشت . ابن عباس فرار كرد، و بسر دو نفر از اصحاب ابن عباس و نيز دو فرزند حكومت داشت . ابن عباس فرار كرد، و بسر دو نفر از اصحاب ابن عباس و نيز دو فرزند دو خردسال او را به نام هاى قثم و عبدالرحمن به قتل رسانيد.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد: حضرت على (ع ) در قنوت نماز صبح و مغرب ، معاويه مغيره ، وليدبن عتبه ، الا الاءعور، ضحاك بن قيس ، بسربن ارطاة ، حبيب بن مسلمه ، ابو موسى اشعرى و مروان حكم را لعن و نفرين مى كرد. همين بسر بن ارطاة در حرمين شريفين گروهى از شيعيان را كشت و اموالشان را غارت كرد و خانه هايشان را به آتش كشيد. روى همين اصل ، حضرت على (ع ) به خدا عرض كرد: خدايا! بسر دين خود را دنيا فروخته است . خدايا! او را نميران ، مگر آنكه اول عقلش را سلب كنى ! و رحمت خود را در هيچ ساعتى از روز به او نرسان …! خدايا! بسر، معاويه و عمر و عاص را لعنت كن و غضبت را بر آنان نازل گردان ! بعد از اين نفرين حضرت على (ع )، او ديگر زياد زندگى نكرد و عقلش زايل گرديد. مى گفت : شمشيرم را بدهيد كه خودم را بكشم ! لذا يك شمشير چوبى به او دادند. پيوسته با شمشير خودش را غش مى كرد، تا آنكه به هلاكت رسيد. لعنة الله عليه ! (563)
O 6. لعن و نفرين علما
در وقتى از اوقات ، يكى از همسايگان مرحوم كلباسى به لهو و لعب و ساز و آواز مشغول بود. شيخ كلباسى يكى از نزديكان خود را نزد آن همسايه فرستاد و از او خواست كه اين گناه را ترك كند. مرد پست در جواب به فرستاده ى شيخ گفت : به آقاى خود بگو كه غل به فلان عضو من بگذارد، تا ديگر اين كار را نكنم ! آن شخص برگشت و عين سخن او را به شيخ گفت : شيخ وقت ظهر به مسجد رفت و پس از نماز، مردم را موعظه نمود، دست به دعا برداشت و عرضه داشت : خدايا! من نجارى بلد نيستم كه به فلان عضو او غل ببندم . اين سخن را گفت و از مسجد خارج شد. فورا بيضه ى آن شخص ورم كرد و بسيار بزرگ شد، و در شب همان روز جان سپرد و روانه ى جهنم گرديد. (564)
وقتى حاكم اصفهان به مرحوم كلباسى جسارت و بى احترامى كرد، كلباسى او را نفرين كرد. چيزى نگذشت كه آن حاكم بركنار شد و بدبخت و بيچاره گرديد. شيخ كلباسى نامه يى به حاكم بيچاره و معزول نوشت ، و در آن ، اين بيت را درج كرد:
ديدى كه خون ناحق پروانه ، شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند. (565)
O 7. لعن و نفرين پدر بر فرزند
يكى از بزرگان بصره مى گويد: من براى انجام مناسك حج به زيارت خانه ى خدا مى رفتم . وقتى از شهر خارج شدم ، جوانى را ديدم كه از جلو من رد شد. با خود گفتم : اين جوان تنهايى كجا مى رود؟ در اين فكر بودم ، كه ناگهان ! صداى ناله يى از او شنيدم ، و ديدم زمين زير پايش باز شد و مانند آبى به زمين فرو رفت ، و فقط عصا و چيزهاى ديگرى كه به همراه داشت ، روى زمين ماند. از ديدن اين منظره تعجب كرده و حيوان شدم و توقف نمودم ! بعد كه حالم عادى شد، ديدم پيرمرد با عجله به سمت من مى آيد. چون نزديك شد، از من پرسيد: جوانى كه در دست او عصايى بود، نديدى ؟ من فهميدم كه او پدر آن جوان است . به نرمى گفتم : چرا او را ديدم ، و اين عصاى اوست كه روى خاك افتاده . با اين حرف من ، پيرمرد فريادى زد و گفت : پسرم به زمين فرو رفت ! او را دلدارى دادم و گفتم : مگر مى دانى كه زمين ، جوان تو را بلعيد؟ گفت : آرى ! از او آزرده دل بودم ! هر چه مى خواست ، مى كرد. امروز باخبر شدم مى خواهد از شهر بيرون رود. مانع شدم ، ولى نپذيرفت ؛ تا اينكه گفتم : اگر از شهر بيرون رفتى ، از خدا مى خواهم كه زمين ، تو را ببلعد! در حق او نفرين كردم ، خدا هم نفرين مرا مستجاب كرد و او را به زمين برد. (566)
O 8. نفرين و لعن مادر بر فرزند
زمخشرى صاحب تفسير كشاف ، كه يكى از علماى بزرگ اهل سنت است ، مى گويند پابر يده بود. علت آن را از او پرسيدند، گفت : نفرين مادرم در من اثر كرد. من در كوچكى گنجشكى گرفتم و پاى او را به نخ بستم . من نخ را گرفتم و كشيدم ، در نتيجه پاى گنجشك كنده شد و نخ به دست من ماند. مادرم آن را ديد و گفت : خدا پايت را قطع كند و كه پاى او را قطع كردى ! پس ‍ همين كه به سن بلوغ رسيدم ، به سوى بخارا كوچ كردم ؛ از مركب افتادم و پايم شكست . مداوا كردم ، تا اينكه سبب قطع شدن آن گرديد و مفيد نشد. بنابراين ، پدران و مادران عزيز سعى كنند كه به فرزندان خود نفرين نكنند، و اگر از فرزندان خود ناراضى هستند، دعا كنند تا هدايت شوند. (567)
در تفسير نيشابورى آمده است كه : در زمان رسول خدا (ص ) جوانى محتضر شد. خدمت حضرت آمدند تا او را عيادت نمايند. چون حضرت به عيادت آمدند، ديدند زبان او بسته شده . حضرت از خويشاوندان او پرسيدند: آيا اين جوان تارك نماز بود؟ گفتند: نه يا رسول الله ! فرمود: تارك زكات بوده ؟ عرض كردند: نه ! فرمودند: عاق والدين بوده ؟ گفتند: بلى يا رسول الله ! حضرت ، مادر او را احضار كردند و فرمودند: او را حلال كن ! عرض كرد: چگونه او را حلال كنم ، با اينكه سيلى به صورت من زده و چشم مرا معيوب كرده ؟ حضرت فرمود: آتش بياوريد! مادر عرض كرد: براى چه ؟ حضرت فرمود: مى خواهم به مكافات عملى كه كرده ، او را بسوزانم . مادرش گفت : من راضى نمى شوم ؛ زيرا او نه ماه در شكم بوده و پرورش يافته ، و دو سال او را شير داده ام و تربيت كرده ام و چندين سال در كنار من بوده . از او راضى شدم . پس زبان آن جوان باز شد. (568)
O 9. لعن و نفرين فرزند بر پدر و مادر
رسول اكرم (ص ) به حضرت على (ع ) فرمود: لعنت خدا بر پدر و مادرى كه فرزند خويش را بد تربيت كنند و موجبات عاق خود را فراهم نمايند! در روايات آمده است : يكى از كسانى كه روز قيامت خيلى بدبخت است ، آن كسيست كه شبانه روز براى زن و بچه اش زحمت مى كشد، اما همين زن و بچه در روز قيامت دشمن او هستند و نفرينشان مى كنند و مى گويند: خدايا! از او باز خواست كن ! پول خمس و زكات نداده را به منزل آورد و ما خورديم . مال حرام به منزل آورد و ما خورديم و ما را قسى القلب كرد. به خاطر همين ، ما حال عبادت نداشتيم و به طرف گناه رفتيم .
پس همان طورى كه نيكى و احسان و رعايت ادب و احترام به والدين بر اولاد واجب است و اولاد در اثر ترك اداى حقوق به آثار بسيار بد مبتلا مى شوند، همچنين كه براى اولاد بر عهده ى پدر و مادر واجب است ، اگر آن را ادا نكنند، آنها هم به آثار بسيار بد عقوق مبتلا مى شوند؛ چنان كه از پيغمبر اكرم (ص ) روايتى بدين مضمون رسيده است :
قال رسول الله (ص ): يلزم الوالدين من العقوق مايلزم الولد لهما من عقوقهما . (569)
O 10. لعن و نفرين استاد به شاگرد
در روايت آمده است : انسان داراى سه پدر مى باشد: 1. پدر خودشان ؛ 2. پدر زن ؛ 3. پدر روحانى يا استاد.
از ارسطو پرسيدند: پدرت را بيشتر دوست دارى يا استادت را؟ گفت : استادم را. وقتى علت را جويا شدند، گفت : براى اينكه پدرم مرا از آسمان به زمين آورد، ولى استادم مرا از زمين به آسمان مى برد.
محدث بزرگوار، سيد نعمت الله جزائرى مى گويد: يكى از مجتهدين اصفهان كه نزد او تحصيل مى كرديم ، در اوايل تحصيلش نزد مجتهد ديگرى دانش مى آموخت . وقتى كه از علم بهره يى گرفت و دانشمند شد، شاگردى را نزد آن استاد انكار مى كرد، و استادش را فاضل و عالم نمى دانست و مقام علمى اش را قبول نداشت . استادش از اين وضع آگاه شد، ناراحت شد و نفرينش نمود و گفت : خدايا! هر چه از من ياد گرفته ، از او سلب كن و وى را به فراموشى مبتلا نما! اتفاقا اين شخص كه مشهور بود حافظه يى قوى دارد، از نعمت حافظه محروم شد، و از آن پس ، هيچ مسئله يى را نمى توانست حفظ كند، بلكه به هر مطلبى احتياج مى كرد، ناچار بود به كتاب مراجعه كند و قادر نبود از حفظ چيزى بگويد. اين شخص هم اكنون در اصفهان به سر مى برد، من خدا را شكر مى كنم بر اينكه به ما توفيق خدمت به استاد و استغفار براى آنان را داد، و آنان را از من راضى ساخت . (570)
O 11. لعن و نفرين مظلوم
يكى از گناهان كبيره ، يارى نكردن مظلومين و ستمديدگان است ؛ و در حقيقت ، يارى كردن مظلوم (از جهت مال ، بدن ، آبرو) نهى از منكر عمليست . پس كسى كه ستمديده و مظلومى را يارى نكند، يكى از بزرگترين واجبات الهى را به جا نياورده است .
پيامبر اكرم (ص ) فرمود: من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم . (571)
كسى كه ناله ى شخصى را بشنود كه مى گويد: اى مسلمانان ! به فرياد من برسيد! پس او را اجابت نكند، مسلمان نيست .
امام سجاد (ع ) مى فرمايند: اللهم انى اءعتذر اليك من مظلوم ظلم بحضرتى فلم انصره اونخذل ملهوفا. (572)
پروردگارا! از تو پوزش مى خواهم از اين كه در نزد من به ستمديده اى ستم شده باشد، پس من او را يارى نكرده باشم . خدايا! به تو پناه مى برم از يارى نكردن شخص بيچاره و گرفتار.
عمر بن قيس مى گويد: با پسر عمومى در قصر بنى مقاتل بر حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) وارد شديم و بر آن حضرت سلام كرديم ، به ما فرمود: آمده ايد مرا يارى كنيد! گفتم : مردى عيالوارم و اموال مردم نزد من است . نمى دانم عاقبت كار چه مى شود، و دوست ندارم امانت كسى را ضايع كنم . پسر عمويم هم مثل همين را در پاسخ امام (ع ) گفت . پس ‍ حضرت فرمود: اينك كه مرا يارى نمى كنيد، پس ، از اين بيابان دور شويد، كه مبادا ناله مرا بشنويد و مرا نبينيد. جز اين نيست كه ، هر كس ناله ى بى كسى را بشنود يا ما را ببيند، و ياريمان نكند، حق است بر خدا كه او را به صورت در آتش اندازد. (573)
شيخ طوسى از حضرت صادق (ع ) روايت مى كند: پيرمردى از عابدهاى بنى اسرائيل مشغول نماز بود، ديد دو طفل خروسى را گرفته اند و پرش را مى كنند، و آن خروس ناله و فرياد مى كند. پس آن عابد همين طور مشغول نماز بود و آن حيوان را نجات نداد و از بچه ها جلوگيرى نكرد. پس خداوند به زمين وحى فرمود آن عابد را ببلعد.
O 12. نفرين بر دشمن
در نفرين شديد و سخت امام سجاد (ع ) به دشمنان در صحيفه ى سجاديه آمده است : الهى ! دل هاى دشمنان را از ايمنى ، و بدن هايشان را از توان تهى كن ! قلوبشان را از چاره جويى غافل گردان و پايه هايشان را از مبارزه با پيادگان اسلام سست كن ! ايشان را از زد و خرد با قهرمانان اسلام بترسان ! بر ايشان لشكرى از فرشتگان با نيرو و سطوت برانگيز، همانگونه كه در روز بدر نمودى ، تا ريشه آنان را قطع كنى ، شوكتشان را دور نمايى و عده شان را پراكنده سازى ! الهى ! آب هايشان را به وبا، و خوراكشان را به امراض آميخته و درهم كن و شهرهايشان را به زمين فرو ببر، و بلاهاى پياپى بر سرزمينهايشان بياور! و به خشكسالى مبتلايشان كن و آذوقه هايشان را در بى بركت ترين و دورترين نقاط زمين قرار بده ! درهاى محكم را از آنان باز دار و ايشان را به گرسنگى دائم و بيمارى دردناك دچار ساز! (574)
از حضرت ابى الحسن (ع ) روايت شده كه فرمودند: اذا دعا احدكم على اءحد قال : اللهم اطرقه ببليه لا اخت لها و اءيح حريمه . . (575) يعنى : هرگاه يكى از شما بر دشمن نفرين مى كند، بگويد: بار خدايا! او را به بلاى شبانه كه مانند ندارد، دچار كن و دشمن را بر او چيره ساز!
اسحاق بن عمار مى گويد: از دست همسايه يى كه داشتم و آزارى كه از او به من مى رسيد، به حضرت صادق (ع ) شكايت كردم ، حضرت فرمود: بر او نفرين كن ! پس من نفرين كردم ، ولى نتيجه يى نبخشيد. دوباره به خدمتش ‍ رفتم و شكايت كردم ، فرمود: بر او نفرين كن ! عرض كردم : فدايت گردم ! من نفرين كردم و نتيجه يى نديدم . فرمود: چه گونه نفرين كردى ؟ عرض كردم : هر گاه به او برخوردم ، نفرينش كردم . حضرت فرمود: چون به تو پشت كرد و رو گرداند، نفرينش كن ! پس من اين كار را كردم ، و زمانى نگذشت كه خدا مرا از شر او آسوده ساخت . (576)
O 13. لعن و نفرين جمادات و حيوانات و زمين
روايت شده است : هيچ كس بر زمين لعن و نفرين نمى كند، مگر اينكه زمين مى گويد: لعنت خدا بر هر كدام كه گناهكارتريم !
روايت شده است : رسول مكرم اسلام (ص ) نهى فرمودند: زنى كه ناقه را لعن كرد، و مردى كه شيرى را لعن نمود.
مباهله
مباهله در لغت ، يعنى لعن كردن و نفرين نمودن يكديگر؛ اما در اصطلاح يعنى دو طرف متخاصم كه در برابر هم قرار مى گيرند. قانون مباهله اين است كه دست به دست هم مى دهند و در مورد يكديگر نفرين مى كنند، تا خداى تعالى آن طرفى را كه بر حق نيست ، معذب و هلاك فرمايد.
احاديثى از ائمه (ع ) درباره ى مباهله
ابو مسروق مى گويد: به حضرت صادق (ع ) عرض كردم : ما با مردم (درباره ى مذهب و امامت شما) گفت و گو مى كنيم و با آنان احتجاج مى نماييم و به گفتار خداى عزوجل دليل مى آوريم كه فرموده : از خدا و رسول و اولى الاءمر او اطاعت كنيد. (577)
مردم مى گويند: اين آيه درباره فرماندهان قشون ها نازل شده . پس براى آنان به گفتار و رسول اوست . (578) پس مردم مى گويند: اين آيه درباره ى مؤ منين نازل شده . پس دليل مى آوريم براى آنها به گفتار خداى عزوجل كه فرمود: بگو اى محمد! من از شما مزدى نخواهم ، جز دوستى درباره نزديكان (و خويشان ). (579) باز مى گويند: اين آيه درباره ى نزديكان و خويشان اسلامى نازل شده .
ابو مسروق مى گويد: آنچه از اين آيات و مانند آنها در خاطره داشتم (و جواب هايى كه مردم از آنها مى دادند) براى حضرت بيان كردم . حضرت به من فرمود: اگر اين طور است ، آنها را به مباهله دعوت كن ! عرض كردم : چه گونه (مباهله ) كنم ؟ فرمود: سه روز خود را اصلاح كن (يعنى در آن روز كه در صدد اصلاح خود به توبه و استغفار و دعا و امثال اينها هستى ، روزه هم بگير.) و غسل كن . پس تو با طرف خود به صحرا برويد. آن گاه انگشتان دست راست خود را شبكه وار در انگشتان او بينداز و او را انصاف بده (يعنى ) ابتدا به خود (لعن و نفرين ) كن و بگو: بار خدايا! اى پروردگار هفت آسمان و زمين ! و اى داناى نهان و عيان ! و اى بخشاينده ى مهربان ! اگر ابو مسروق حقى را انكار نموده و ادعاى باطلى كرده ، پس عذابى دردناك از آسمان بر او نازل فرما! پس نفرين را به او برگردان و بگو: و اگر فلان كس ‍ حقى را انكار نموده و باطلى را ادعا كرده ، پس عذابى دردناك از آسمان بر او فرو آور! سپس فرمود: پس از آن درنگ نكنى ، كه در اثرش را در آن شخص ‍ به چشم خود خواهى ديد!
ابو مسروق مى گويد: پس به خدا سوگند! هيچ كس را نديدم كه مرا در اين كار اجابت كند (و به مباهله حاضر شود. (580)
حضرت باقر (ع ) مى فرمايد: الساعة تباهل فيها ما بين طلوع الفجر الى طلوع الشمس . يعنى : ساعتى كه در آن مباهله شود، ميان زدن سپيده تا زدن آفتاب است . (581)
رويداد مباهله
هنگامى كه پيامبر (ص ) مكه را فتح كرد و عرب تحت فرمان او در آمد، نمايندگان و نامه هايى از سوى خود به مناطق مختلف جهان فرستاده و مردم را به اسلام دعوت كرد. عقبه بن غراون ، عبدالله بن ابى اميه ، هديربن عبدالله و جيب بن سنان ، نمايندگان پيامبر (ص ) بودند كه به نجران اعزام شده ، تا مسيحيان آن جا را به اسلام دعوت نمايند و به آنان پيشنهاد كنند: يا اسلام را پذيرفته و با مسلمانان برادر شويد، يا در صورت نپذيرفتن اسلام ، جزيه پرداخته ، و در صورت رد هر دو پيشنهاد، آماده ى جنگ شويد.
در نامه ى رسول اكرم (ص ) آمده بود: بگو: اى اهل كتاب ! بياييد از سخن حقى كه ما و شما آن را قبول داريم ، پيروى كنيم كه ، بجز خداى يكتا هيچ كس را نپرستيده ، چيزى را شريك او قرار نداده و برخى را به جاى خدا به خدايى تعظيم نكنيم . اگر آنها از حق روى گرداندند، بگوييد: شما گواه باشيد كه ما تسليم فرمان خداوند هستيم .
پس از رسيدن پيام پيامبر (ص )، در معبد بزرگ خود گرد آمدند؛ عده ى ديگرى نيز از مد حج ، عك ، حمير، انمار و خويشان و همسايگان آنها از قبايل يساءه ، كه همگى به جهت سرنوشت مشترك خود و شرايطى كه براى آنان به وجود آمده بود، خشمگين بودند، به آنان پيوستند. اسقف ، بزرگ آنان ، كه انسان موحدى بود، علاوه بر مسيح ، به پيامبر (ص ) نيز ايمان داشت ، ولى اين مطلب را پنهان مى كرد. وقتى ديد مى خواهند به مدينه رفته و با پيامبر (ص ) به مشاجره برخيزند، آنان را پند و اندر داده و به تاءمل و تاءنى دعوت كرد. گرز بن سبره ى حارثى كه در آن زمان سرپرست قبيله ى بنى حارث بن كعب ، و فرمانده ى نظامى آنان و از اشرف و بزرگانشان محسوب مى شد، از سخنان او خشمگين شد و به مقابله با او برخاست ؛ ولى اسقف بزرگ ، سيد و عاقب ، كه آنان نيز از بزرگان قوم خود بودند، به مقابله با او برخاستند. به اين ترتيب ، گفت و گوى آنان طول كشيد، تا جايى كه براى تطبيق صفات پيامبر (ص ) با آنچه پيامبران گذشته در مورد او گفته بودند، كتاب جامعه را آورده ، و ديدند سخنان اسقف بزرگ درست است . در اين جا بود كه سيد و عاقب مضطرب شده ، و تصميم گرفتند براى مشاهده ى صفات پيامبر (ص ) و تطبيق بشارت هاى پيامبران گذشته با او، به مدينه بروند. سيد و عاقب به همراه چهارده نفر از بزرگان و علماى مسيحى نجران و هفتاد نفر از اشراف و بزرگان بنى حارث بن كعب براى ديدن پيامبر (ص ) به طرف مدينه حركت كردند. آنان داراى چهره هاى زيبا نو بدنى متناسب بودند، و هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند، براى اينكه با همراهان خود به مسلمين و مردم مدينه فخر فروشى كنند، سيد و عاقب سفارش كردند كه از مركب هاى خويش پياده شده ، خود را آرايش كرده ، لباس هاى معموليشان را از تن در آورده ، لباس هاى ابريشمى و زيباترين و بهترين لباس هايشان را بپوشند، خود را خوشبو نموده و با شكلى زيبا و صفى منظم به سوى مدينه حركت نمايند. وقتى در مسجد رسول خدا (ص ) بر آن حضرت (ص ) وارد شدند، وقت نماز آنان بود؛ پس به طرف مشرق مشغول نماز شدند. مسلمانان خواستند مانع اين عمل شوند، ولى پيامبر (ص ) نگذاشت تا سه روز، نه پيامبر (ص ) آنان را به اسلام تا به اسلام دعوت كرد، و نه آنان از پيامبر (ص ) و تطبيق صفات او با آنچه در كتاب هاى خود درباره ى پيامبر (ص ) ديده بودند، حرفى زدند.
پس از سه روز، پيامبر (ص ) آنان را به اسلام دعوت نمود، گفتند: اباالقاسم ! تمام نشان هايى را كه در كتاب هاى آسمانى درباره ى پيامبر بعد از عيسى (ع ) گفته شده ، در تو يافتم ، مگر يك علامت ، كه بزرگترين آنهاست . حضرت (ص ) فرمود: چه نشانه يى ؟ گفتند: در انجيل آمده است كه ، او مسيح را تصديق كرده و به او ايمان دارد، ولى تو به او ناسزا گفته و وى را دروغگو مى دانى و مى پندارى او بنده ى خداست . پيامبر (ص ) فرمود: خير! من او را تصديق كرده و به وى ايمان دارم ، و گواهى مى دهم او پيامبريست كه از جانب پروردگارش فرستاده شده ، و بنده ييست كه سود و زيان و مرگ و زندگى و برانگيختن او به دست خودش نمى باشد. آنان گفتند: آيا بندگان خدا مى توانند كارهايى را كه او انجام مى داد، انجام دهند؟ و آيا پيامبران توانايى فوق العاده اى او را داشتند؟ آيا او مردگان را زنده ، و كورها را بينا نكرده و پيسى ها را شفا نداده است ؟ آيا مكنونات قلبى و آنچه را در خانه هايشان ذخيره كرده بودند، به آنان نمى گفت ؟ آيا كسى جز خدا يا پسر خدا قدرت چنين كارهايى را دارد؟ و درباره ى مسيح (ع ) خيلى غلو كردند. پيامبر (ص ) فرمودند: برادرم عيسى همان گونه كه گفتيد، بود. مردگان را زنده كرده ، كور و پيس را شفا داده ، و آنچه را كه در ذهن قوم خود بود، و نيز چيزهايى را كه در خانه هايشان ذخيره كرده بودند، به آنان مى گفت ، ولى تمام اينها با اذن خداى عزوجل بود. او بنده ى خدا بود، و اين مطلب برايش ‍ ننگ نيست و او نيز از آن ابايى نداشت . او داراى گوشت ، خون ، مو، استخوان ، عصب و آميخته يى از اعضاى بدن بود. غذا مى خورد، تشنه مى شد و سفره مى گستراند. پروردگارش يگانه حقى بود، كه هيچ مثل و مانندى ندارد. گفتند: كسى را به ما نشان بده كه بدون پدر بوجود آمده باشد. فرمود: آفرينش آدم ، از او شگفت انگيزتر است . او بدون پدر و مادر به وجود آمد. هيچ كارى براى خدا سخت تر يا آسان تر از كار ديگرى نيست . هر وقت خدا بخواهد چيزى را به وجود آورد، فقط به آن مى گويد: به وجود بيا! او نيز ايجاد مى شود. سپس اين آيه را براى آنان خواند: خلقت عيسى نزد خدا مانند خلقت آدم است كه آن را از خاك آفريد، آن گاه به او فرمود: به وجود بيا! او نيز به وجود آمد. (582)
سيد و عاقب گفتند: سخنانت ما را قانع نكرده ، و به آنچه تو مى خواهى ، اقرار نمى كنيم . بنابراين مباهله كرده و لعنت خدا را بر دروغگو قرار مى دهيم ، و به اين ترتيب ، حق به زودى آشكار مى گردد. در اين جا بود كه خداوند آيه ى مباهله را بر پيامبر (ص ) نازل فرمود:
فمن حاجك فيه و من بعدما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع اءبناءنا و اءبناءكم و نساءكم و انفسنا و انفسكم و ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين . (583)
اگر بعد از اينكه آگاه شدى ، كسى در مورد او (عيسى ) با تو مجادله نمايد، بگو: بياييد هر كدام از ما و شما، خود و زنان و فرزندانمان را گرد آورده ، مباهله نموده و دروغگو را گرفتار لعنت و عذاب خدا نماييم . پيامبر (ص ) نيز اين آيه را براى آنان خواند، سپس فرمود: خداوند به من دستور داده است كه اگر بخواهيد و بر گفته ى خود استوار باشيد، به خواسته ى شما عمل كرده و با شما مباهله كنم . آنها گفتند: فردا با تو مباهله مى كنيم ، تا حقيقت خود در حره رسيدند، يكى از آنها به ديگرى گفت : مباهله كار را يكسره خواهد كرد. بنابراين قبل از هر چيز، بنگريد با چه كسانى براى مباهله مى آيد. آيا با تمام پيروان خود و با اصحاب باسوادش ، يا با افراد متواضع ، بى چيز و برگزيدگان دينى خود كه تعدادشان اندك است ؟ اگر عده ى زياد و قدرتمندان را به همراه خود آورد، چنين كسى مانند پادشاهان قصد فخر فروشى دارد و شما برنده ى مباهله هستيد، و اگر با عده ى كمى از پيروان فروتن و برگزيدگان خود آمد (كسانى كه پيامبران ما با آنان به مباهله مى آيند) مبادا با آنان مباهله كنيد! هنگام مباهله حتما اين مطلب را در نظر داشته باشيد، تا مبادا به عذاب خدا گرفتار آييد! من آنچه را بايد بگويم ، گفتم . ديگر خود دانيد! رسول خدا (ص ) دستور داد زير دو درخت را جارو كرده ، و فرداى آن روز امر فرمود پارچه ى سياه و نازكى را روى آن درخت ها انداختند. هنگامى كه سيد و عاقب اين منظره را ديدند، با فرزندان خود كه عبارت بودند از: صبغة المحسن ، عبدالمنعم ، سراه ، مريم ، و نيز مسيحيان نجران و سواران بنى حارث با بهترين شكل و شمايل براى مباهله از جايگاه خود بيرون آمدند. اهالى مدينه (مهاجرين ، انصار و ديگران ) نيز هر كدام با نشانه ها و پرچم هاى خود و با شكل و شمايل نيكو به آنجا آمدند، تا نظاره گر حوادث باشند. رسول خدا (ص ) صبحگاهان در اطاق خود درنگ نمود، تا مدتى از روز گذشت ، و آن گاه بيرون آمده ، دست على را گرفته و در حالى كه حسن و حسين در جلو او و فاطمه (ع ) در پشت سر وى حركت مى كردند، به طرف آنان آمده ، در ميان دو درخت و زير آن پارچه ايستاد. در اين جا نيز دست على در دست او، حسن و حسين در جلو، و فاطمه (درود خدا بر آنان باد) پشت سر او قرار داشت . آن گاه به دنبال سيد و عاقب فرستاد و آنان را به مباهله يى كه خواسته بودند، فرا خواند. آنان نيز آمده و گفتند: با چه كسى با ما مباهله مى كنى ؟ حضرت (ص ) فرمودند: با بهترين مردم روى زمين و گرامى ترين آنان نزد خداى عزوجل . با اينان ! (و به على (ع )، فاطمه ، حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد، اشاره كرد.) گفتند: براى مباهله با ما نه بزرگان را آورده ، نه جمعيت زياد و نه افراد زيبايى را كه به تو ايمان دارند. كسى را جز اين جوان و اين زن و دو تا بچه با تو نمى بينم . با اينان مى خواهى با ما مباهله كنى ؟ فرمود: بله ! به كسى كه مرا به حق برانگيخت ، سوگند! دستور دارم با همينان با شما مباهله كنم . در اينجا بود كه رنگشان از ترس ‍ زرد شده و به نزد ياران خود برگشتند! وقتى همراهانشان قيافه ى رنگ پريده آنان را ديدند، پرسيدند: چه اتفاقى افتاده است ؟ آنان خود را كنترل كرده و گفتند: چيزى نيست . جوان برگزيده و دانشمندى در ميانشان بود. به آنان گفت : واى بر شما! اين كار را انجام ندهيد! صفات او را كه در جامعه بود، به ياد آوريد. به خدا سوگند! شما به خوبى مى دانيد كه او راستگوست . مدت زيادى از تبديل شدن برادرانتان به خوك و ميمون نمى گذارد. سخنان اين جوان بر آنان بر اثر گذاشت و از مباهله منصرف شدند.
راوى مى گويد: اسقف برادر دانشمندى به نام منذرين علقمه داشت ، و آنان او را با اين عنوان مى شناختند. وقتى ديد كار به اينجا رسيده و آنان در مورد كارى كه اين دو تنها گذاريد. آن گاه رو به آنان كرده و گفت : پيشقراول قبيله كه در پى آب و علف جلوتر حركت مى كند، هيچ گاه به قوم خود دروغ نمى گويد. من از روى خير خواهى مى گويم . به خودتان كمك كنيد و خويش ‍ را نجات دهيد، والا خود و ديگران را نابود مى كنيد! گفتيد: بگو، كه امين و درستكارى . گفت : به خوبى مى دانيد كه هيچ گاه قومى با پيامبرى مباهله ننموده ، مگر اينكه نابود شده است . شما و تمام عاقلانى كه با شما هستند و از مطالب كتاب آسمانى اطلاع دارند، مى دانند كه همين شخص يعنى اباالقاسم محمد (ص )، همان كسيست كه پيامبران مژده ى آمدن او را داده اند. مطلب ديگرى نيز هست ، كه بايد از آن ترسيد! پرسيدند: چه چيزى ؟ گفت : بنگريد كه نزديك است ستاره ى ثريا بر زمين فرود آيد. درختان سر خم كرده و پرندگان در مقابل شما صورت بر زمين گذاشته و بال هاى خود را روى زمين پهن نموده ، و شكم آنها خالى كوه ها و دودى كه پخش شده ، و ابرهاى پراكنده در وسط تابستان و گرماى شديد بنگريد. به محمد (ص ) كه دستش را بلند كرده و با چهار نفر از اهل بيتش كه با او بوده و منتظر پاسخ شما هستند، بنگريد، و بدانيد كه اگر دهان گشوده و كلمه يى براى مباهله بگويد، نمى توانيم از نابودى خود جلوگيرى كرده و هيچ گاه نزد خانواده و اموال خود باز نمى گرديم . با شنيدن اين سخنان ، در فكر فرو رفته و ديدند درست مى گويد، و يقين كردند كه پيامبر (ص ) واقعا از جانب خداوند فرستاده شده است . اينجا بود كه متزلزل شده و فهميدند كه در صورت مباهله ، حتما گرفتار عذاب خواهند شد. وقتى منذر ديد كه آنان واقعا احساس خطر كرده اند، گفت : اگر تسليم او شويد، هم حالا و هم در آينده سالم مى مانيد؛ و اگر اين عزت و شرافت خود را در ميان قومتان مى خواهيد. به شما حسادت نمى ورزم ، ولى اين شما بوديد كه از نجران به اين جا آمديد، به محمد پيشنهاد مباهله داده و آن را تنها تشخيص حق دانستيد؛ محمد نيز به سرعت به درخواست شما پاسخ مثبت داد. پيامبران هنگامى كه اراده ى كارى كنند، تا انجام آن از پا نمى نشينند. برادرانم ! بهتر است از ترس علامت هايى كه مى بينيد، از مباهله خود دارى كنيد و به سرعت با محمد مصالحه نموده و او را از خود راضى كنيد. ما اكنون در شرايطى به سر مى بريم كه قوم يونس اندكى پيش از نزول عذاب در آن به از او بخواه كه نزديك ترين افراد به او، يعنى پسر عمويش ، به نمايندگى از جانب او با ما مصالحه كند. در اين كار تاءخير نكن ، تا هر چه زودتر از نتيجه ى كار آگاه شويم .
منذر به طرف پيامبر (ص ) رفته و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا! گواهى مى دهم كه خدايى جز خدايى كه تو را برانگيخت ، وجود نداشته ، و شما و عيسى هر دو بنده ى خداى عزوجل و فرستاده ى او هستيد. بدين ترتيب ، اسلام آورده و به پيامبر (ص ) گفت كه براى چه كارى آمده است . رسول خدا (ص ) نيز براى مصالحه با آنان ، حضرت على (ع ) را فرستاد. حضرت على (ع ) عرض كرد: پدر و مادر فداى تو! اى رسول خدا! بر چه چيزى به آنان مصالحه نمايم ؟ حضرت فرمود: راءى تو، راءى من است . هر طورى كه خواستى ، مصالحه كن . امير المؤ منين (ع ) به طرف آن دو رفت ، و ساليانه هزار لباس و هزار دينار به عنوان ماليات براى آنان تعيين كرد، كه قسمتى از آن را در محرم ، و قسمت ديگر را در رجب بدهند. آن گاه آن دو را در حالى كه سرافكنده و شرمسار بودند، نزد پيامبر (ص ) برد، و ايشان را از مالياتى كه بر آنان بسته بود، آگاه نمود. آنان نيز ماليات و سرافكندگى را پذيرفتند. رسول خدا (ص ) فرمود: اين را از شما قبول مى كنم ، ولى بدانيد كه اگر با من در زير آن عبا مباهله مى كرديد، خداوند شما را در بيابان دچار آتش سوزانى مى نمود، كه دامنه ى آن در كمتر از يك چشم به هم زدن به پشت سرى هاى شما رسيده و همه را آتش مى زد.
هنگامى كه پيامبر (ص ) با اهل بيتش باز گشته و به مسجد رفت ، جبرئيل نازل شد و گفت : محمد! خداى عزوجل به تو سلام رسانيده و مى فرمايد: وقتى بنده ى من موسى ، با دشمن خود، قارون مباهله نمود، قارون ، خانواده ، دارايى و يارانش در زمين فرو رفتند. به عزت و جلالم سوگند! ياد مى نمايم كه اگر تو با افراد خانواده ات كه در زير آن عبا بودند، مباهله مى كردى ، همه زمينيان و آفريدگان نابود مى شدند، آسمان ريز ريز شده و كوه ها سنگريزه گشته و زمين هيچ گاه آرام نمى گرفت ، مگر اينكه آن را بخواهد!
آن گاه پيامبر به سجده افتاده و صورتش را بر زمين گذاشت ؛ سپس ‍ برخاسته ، دست هايش را بلند كرد، به گونه يى كه سفيدى زير بغلش آشكار شد، و سه بار گفت : نعمت دهنده را سپاسگزارم ! پرسيدند: چرا سجده نموده و خوشحال گشتيد؟ پاسخ فرمود: به خاطر سپاسگزارى به درگاه خداوند، و اينكه اين كرامت را به اهل بيت من ارزانى داشت . آن گاه آنچه را جبرئيل گفته بود، برايشان نقل كرد. (584)

 پایان

 

 

 

 

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.