خانه » کتاب : حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان » 105. با هزار پا نتوانست از چنگ اجل بگريزد
23  

105. با هزار پا نتوانست از چنگ اجل بگريزد

105. با هزار پا نتوانست از چنگ اجل بگريزد

شخصى دست و پايش قطع شده بود، هزار پايى را ديد و آن را كشت ، صاحبدلى از آنجا عبور مى كرد، آن منظره را ديد و گفت : ((شگفتا! آن جانور با هزارپايى كه داشت ، چون اجلش فرا رسيده بود نتوانست از چنگ بى دست و پايى بگريزد.))

چون آيد ز پى دشمن جان ستان
ببندد اجل پاى اسب دوان
در آن دم كه دشمن پياپى رسيد
كمان كيانى (276) نشايد كشيد
       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.