23  

اين هم حرف ملوك خانم

اين هم حرف ملوك خانم

ملوك خانم چنين گفت
با فاطمه درازه
آخ چه كنم عروسم
زشت و بى جهازه
شبانه روز تو خونه
بباد و فيس و نازه
همره خود ز جازى
يك جانماز نداره
عروسى كه جاز نداره
اين همه ناز نداره
هر چه ميگم عروس جان
ناز عروس به جازه
حياى گربه چون شد
كه درب ديزى بازه
عقل نداره اصلا
چونكه دراز نداره
عروسى كه جازه نداره
اين همه ناز نداره
با ناخن بلندش
پنجه بمن كشيده
بسكه مرا كتك زد
پير هنم دريده
ترس نداره از كس
دختر ورپريده
ناخن دراز او را
گرگ و گراز نداره
عروسى كه جاز نداره
اين همه ناز نداره
تمام شب خوراكش
مرغ و چلو فسنجان
خوراك هر شب او
بود برنج لنجان
مار دو سر عروس
به گفته بگم جان
جاريه همره خود
قد دو ناز نداره
عروسى كه جاز نداره
اين هم ناز نداره
هر چه كه بود تو خانه
همراه خود تو بردى
بردى زخانه من
جاى دگر سپردى
كاشكى كه حالا ديگر
ميلى به ساز ميمردى
خارسو (159) زدست تو زن
ميلى به ساز ندار
عروسى كه جاز نداره
اين همه ناز نداره

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.