خانه » اسلام شناسی -شمیم یار

اسلام شناسی -شمیم یار

✨صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا✨

#فاطمیه ✨صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا✨ به شعر از نفس افتاده جان تازه بده و مادری کن و این‌بار هم اجازه بده به افتخار بگوییم: از تبار توایم هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم اگر چه ما همه در حسرت مزار …

ادامه نوشته »

??السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)??

?✨?✨?✨?✨?✨? #شعر_مهدوی   ??السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)?? سرد است تمام کوچه هامان برگرد گرمای پس از شب زمستان برگرد❄️ گلدان لب پنجره ام خشکیده ای رحمت قطره های باران برگرد☔️ حالا که فضای روزگارم تار است خورشید همیشگی و تابان برگرد☀️ من بغض …

ادامه نوشته »

در انتظار بهار حقيقى

بگذار گنجشکهاى خرد در آفتاب مه آلود بعد از ظهر زمستان به تعبير بهار بنشينند وگلهاى گلخانه در حرارت ولرم والر به پيشواز بهار مصنوعى بشکفند سلام بر آنان که در پهناى خويش بهارى براى شکفتن دارند وميدانند هياهوى گنجشکهاى حقير ربطى با بهار …

ادامه نوشته »

در انتظار سبز تو

دير  است  تا که عشق تو از سر به در کنيم در  انـتظار  سـبز تـو، جان را سپر کنيم آواز  صـد پرنـده مـيان سکوت ماست بـرگرد تـا زديـده، گل شـوق پر کنيم گفـتى صـداى پاى دلـم را شـنيده اى بـنشين کز ايـن سـرود، نوايى دگر کنيم بـنشين  در ارتـقاع شـب اى آفتاب من کز  مـاجراى تـلخ جـدايى حـذر کنيم در بـاغهاى آيـنه هـا فـصل رنگه است مـا  آيـنه بـراى تـو، بـيرنگ تر کنيم بـالى نـمانده تـا که زويـرانه هـاى باد در  بـازومان شـاخه ى ديگر سـفر کنيم -بـشنو صـداى چهچه ى ديـده ى مرا کز  قـصه هـاى سـينه تو را با خبر کنيم روزى که دير نيست، چو موجى دونده باش کز سـاحلى بـه سـاحل ديگر گذر کنيم بـازآ-  قـدم  به مزرعه ى شام من بگذار کز  شـبنم  لـطيف سـحر چهره تر کنيم -بـادامنى  پر  از گل شـب بو بيا- که ما از  پاکى سپيــده تــرا بـارور کنـيم

ادامه نوشته »

در انتظار ظهور

شـب تا سحر شب چشمم در  اشک مـلـتـهبم گم گم کرده جـادهى شب را بــا  گريـه پاى تـبسم آواز  پنـجـرهـهـايـم سـوز مـلايم صـبر است تـنـها  مـسـافر  اشکم در  رقــص کنـد تـرنم امـيـدهـاى دروغـيـن در کوچه کوچه ى اين شهر رنگ سکوت گرفـتـنـد رنگ ســيـاه تـوهـم هـان  اى  فـسون مرکب خـود چشـم آينه ها باش آيـينه  هـاى خـياليست افـسـانه سـازى مـردم ابــرى نـمـانده وآبـى کردم دوبـاره چو هر شب در  انـتـظار  حـضورت بـا خـاک کعـبه تـيمم شـايـد صـداى اذانـى از  سـوى  کعـبه مى آيد شـايد  دوبـاره  خـدا با انـسـان نـموده تکلـم آغــاز اســم بـهارى در آســمـان وزمـيـنم گاهـى چو خوشهى پروين گاهـى چو سـاقهى گندم هـمـزاد رســم يـقينى وقـتى مـيان شـب وروز امـيـد  از  تـو نـوشتن آرامـش اسـت وتـلاطم

ادامه نوشته »

قـلم اجـازه بـده تا كه عرض حال كنم

قـلم  اجـازه  بـده تا كه عرض حال كنم ظـهور  مـهدى  مـوعود را سـؤال كنم دلـم گرفـت ودلـم را بـه يـك نوا دادم تـمـام بـغض دلـم را بـه واژه هـا دادم غروب  جمعه رسيده است وعطر شوق تو باز غـروب  جمعه رسيده است ووقت راز ونياز تـمام  هـفته ى مـا روى جاده ها سر شد تـمام  هـفته ى مـا بى حضورت آخر شد تـمام هـفته ى مـا بى تو سرد وغمگين بود وزيـر  هـر قـدمى احـتمال يك مين بود كـبـوترى بـه بـلنداى آسـمان نپريـد كـسى  ز دخـتر بـى خـانمان گلى نخريد جـهان  لـباس سياهى ومرگ پوشيده است تـمام صـحن خيابان ز برگ پوشيده است تـمام  حـجم خـيابان هجوم تابوت است وعـشق  بـمب بزرگى بدون باروت است وعـشق  واژه ى تكرار هر غزل شده است وعـشق  تـا حدّ يك نام مبتذل شده است وآنچه در دل مـا نـيست پاكى ذات است وعـشق  مـضحكه ى قرن ارتباطات است دوبـاره بـاغچه آتش گرفت وبلبل سوخت ومـرگ، صاعقه اى زد وشهر كابل سوخت چقـدر چلچلـه هـا يـك شبه يتيم شدند زنـان  سـر بـه گريـبان دچار بيم شدند اگر چه دسـت تـوسّل به طور سينين است عـروس زخـمى دنـياى مـا فلسطين است ودر  تـمام جـهان يك ستاره روشن نيست اگر كه هست ولى چشم، چشم ديدن نيست خـدا كـند كه در اين سال، سال بى لبخند خـدا  كند  كه در اين صحنه ى بگير وببند خـدا  كند كه در اين روزهاى مرگ وگناه كـه هر چه راه رسيده است تا دهانه ى چاه غـروب جـمعه اى آن آفـتاب سـر بزند وبــى خـبر بـرسد عـاشقانه در بـزند در انـتظار چه سـاعت نـشسته اى آقـا! كـه  پشـت  مـيز بلاغت نشسته اى آقا! گنـاه  كـردن مـا را عذاب بيخود نيست بـرون نـيامدن آفـتاب بـيخود نـيست قـلم  اجـازه  بـده تا كه عرض حال كنم ظـهور  مـهدى  مـوعود را سـؤال كنم

ادامه نوشته »

بيا كه صبر برايم چه خوب معنا شد

بيا  كه  صبر برايم چه خوب معنا شد در انـتظار ظـهورت دلم شكيبا شد تـمام  دفـترعمرم سـياه شـد اما امـيد  ديدن  رويت دوباره پيدا شد چه جمعه ها كه گذشت ونيآمدى آخر دعـاى  منتظرانت  حديث شبها شد كيده  قطره اشكى زديدگان زان پس فـضاى  سـبز  نيايش پر از تمنا شد حصار يأس چه زيبا شكست با يادت ولى چگونه بگويم كه عقده ها وا شد هـنوز مانده به دل آرزوى ديدارت بـيا بـيا كـه بهارم خزان غمها شد

ادامه نوشته »