خانه » كتاب : داستانهاى استاد » همسران رسول خدا
23  

همسران رسول خدا

در ((صحيح بخارى )) از ((ابن عباس )) نقل مى كند كه گفت :
((سخت مايل بودم فرصت مناسبى به چنگ آوردم و از عمر بپرسم ؛ آن دو زن كه در قرآن درباره آنان آمده است :
((ان تتوبا الى اللّه صغت قلوبكما))(2) كيانند؟
تا آنكه در سفر حج همراه او شدم يك روز فرصتى پيش آمد، ضمن اينكه آب وضو روى دستش مى ريختم گفتم :
– يا اميرالمؤ منين ! آن دو زن كه خداوند در قرآن به آنها اشاره مى كند و مى فرمايد:
((ان تتوبا الى اللّه فقد ضغت قلوبكما)) كدامند؟


گفت : عجب است از تو كه چنين پرسشى مى كنى آنها ((عايشه )) و ((حفصه )) مى باشند. آنگاه خود عمر داستان را اين چنين تفصيل داد:
– من و يكى از انصار در قسمت بالاى شهر مدينه كه با مسجد و مركز مدينه فاصله داشت منزل داشتم من و او با هم قرار گذاشتيم به نوبت ، يك روز در ميان ، هر كدام از ما به مسجد و مركز مدينه برويم و اگر چيز تازه اى رخ داده بود به اطلاع ديگرى برسانيم .
ما مردم قريش تا در مكه بوديم بر زنان خويش مسلط بوديم .(3) اما مردم در مدينه برعكس بودند، زنان آنان بر ايشان تسلّط داشتند، تدريجا اخلاق زنان مدينه در زنان ما اثر كرد، يك روز من به همسرم خشم گرفتم ، او بر خلاف انتظار، جواب مرا پس داد.
گفتم : جواب مرا پس مى دهى ؟
گفت : خبر ندارى كه زنان پيغمبر رويشان با او باز است و با او يك و دو مى كنند و گاه يكى از آنان يك روز تمام با پيغمبر قهر مى كند.
از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شدم گفتم :
– به خدا قسم ، كسى كه با پيغمبر چنين كند بدبخت شده است .
فورا لباس پوشيدم و به شهر آمدم و بر دخترم حفصه وارد شدم ، گفتم :
– شنيده ام شما گاهى يك روز تمام پيغمبر را ناراحت مى كنيد.
گفت : بلى .
گفتم : دختركم ! بيچاره شدى . چه اطمينانى دارى كه خداوند به خاطر پيامبرش بر تو خشم نگيرد؟ دختركم ! از من بشنو، بعد از اين نه با پيغمبر تندى كن و نه از او قهر كن هر چه مى خواهى به خودم بگو. اگر مى بينى رقيبت – عايشه – از تو زيباتر است ناراحت نباش .
قضيه گذشت ، در آن ايام ما نگران حمله غسانيها از جانب شام بوديم ، شنيده بوديم آنان آماده حمله به ما هستند. يك روز كه نوبت رفيق انصارى بود و من در خانه بودم ، شب هنگام ديدم در خانه مرا محكم مى كوبد و مى گويد:
– او در خانه است ؟
من سخت هراسان شدم ، بيرون آمدم .
گفت : حادثه بزرگى رخ داده .
گفتم : غسانيها حمله كردند؟
گفت : نه ، از آن بزرگتر.
گفتم : چه شده ؟
گفت : پيامبر زنان خويش را يك جا ترك گفته است !!
گفتم : بيچاره شد حفصه ، قبلا پيش بينى مى كردم و به خود حفصه هم گفتم :
صبح زود لباس پوشيدم و براى نماز صبح به مسجد رفتم و با پيامبر نماز جماعت خواندم ، پيامبر بعد از نماز به اتاق مخصوصى كه به خودش ‍ تعلق داشت رفت ، و از همه كناره گيرى كرد.
من به سراغ حفصه رفتم ، مى گريست ، گفتم :
– چرا مى گريى ؟ به تو نگفتم كه اين قدر پيامبر را آزار ندهيد. خوب ، آيا شما را طلاق داد؟
گفت : نمى دانم . همين قدر مى دانم كه از همه كناره گيرى كرده است .
به مسجد آمدم ، در نزديكى منبر پيامبر، گروهى را ديدم كه گرد منبر جمع شده مى گريند، قدرى با آنها نشستم ، چون خيلى ناراحت بودم به طرف اتاق پيامبر رفتم . يك سياه دم در بود، گفتم : به پيغمبر بگو: عمر اجازه ورود مى خواهد.
رفت و برگشت و گفت : گفتم ، اما پيغمبر سكوت كرد.
برگشتم و دوباره ميان مردمى كه گرد منبر را گرفته بودند؛ رفتم ، مدتى نشستم ، اما نتوانستم آرام بگيرم ، دو مرتبه آمدم و به دربان گفتم : براى عمر اجازه بگير.
رفت و برگشت و گفت : از پيغمبر برايت اجازه خواستم ، اما پيغمبر سكوت كرد.
براى سومين بار، ميان مردمى كه گرد منبر جمع بودند و از ناراحتى پيغمبر، ناراحت بودند؛ رفتم . باز هم نتوانستم آرام بگيرم ، نوبت سوم آمدم و به وسيله آن دربان سياه اجازه ورود خواستم ، غلام رفت و برگشت و گفت : باز هم پيغمبر سكوت كرد.
ماءيوسانه مراجعت كردم ، ناگهان فرياد همان دربان سياه را شنيدم كه مرا مى خواند گفت :
– بيا كه پيغمبر اجازه داد.
وقتى كه وارد شدم ، ديدم پيغمبر بر روى شنها به پهلو خوابيده و بر يك متكا از ليف خرما تكيه كرده سنگريزه ها بر جسمش اثر گذاشته است . سلام كردم ، ايستادم و گفتم :
– يا رسول اللّه ! مى گويند همسران خويش را طلاق داده اى ، راست است ؟
گفت : نه .
گفتم : اللّه اكبر.
همانطور كه ايستاده بودم شروع به سخن گفتن كردم و مقصودم اين بود كه سر شوخى را باز كنم . گفتم :
– يا رسول اللّه ! ما مردم قريش تا در مكه بوديم بر زنان خويش مسلط بوديم ، آمديم به اين شهر و از بخت بد، زنان اين شهر بر مردانشان تسلط داشتند.
پيامبر از شنيدن اين جمله تبسمى كرد. به سخن خود ادامه دادم و گفتم :
– من قبلا به دخترم حفصه گفته بودم كه اگر عايشه از تو قشنگتر و محبوبتر است ناراحت نباش .
بار ديگر پيغمبر تبسم كرد. چون ديدم تبسم كرد نشستم ، به اطراف نگاه كردم ، هيچ چيزى در آنجا به چشم نمى خورد، جز سه تا پوست گوسفند. گفتم :
– يا رسول اللّه ! دعا كن خداوند به امت تو توسعه عنايت فرمايد، آن چنان كه فارس و روم غرق در نعمتند:
پيغمبر كه تكيه كرده بود فورا نشست ، فرمود:
– اينها دليل لطف خدا نيست ، آنها نعمتهاى خويش را در همين دنيا از خدا گرفته اند.
گفتم : از گفته خودم پشيمانم . براى من طلب مغفرت كنم .
از اين پس پيغمبر يك ماه از زنان خويش دورى جست ، بدان جهت كه رازى را حفصه نزد عايشه آشكار كرده بود (نه بدان جهت كه عمر مى پنداشت كه چون زنان پيغمبر زبان دراز شده بودند و پيغمبر را ناراحت مى كردند، و پيغمبر در مقابل آنها سكوت مى كرد) بعد از يك ماه پيغمبر نزد زنان خويش برگشت ، آيه تخيير نازل شده بود كه هر كدام از همسران رسول خدا از ادامه همسرى ناراضى هستند پيغمبر آنها را در نهايت خوشى ، با كمك فراوان مالى ، در كارشان آزاد بگذارد، هر جا مى خواهند بروند، و با هر كس مى خواهند ازدواج كنند و هر كدام مايلند به همين وضع فقيرانه بسازند؛ به زندگى با پيغمبر ادامه دهند. همه آنها در كمال رضايت گفتند:
– ما خدا و پيغمبر را انتخاب مى كنيم و افتخار همسرى رسول خدا را از دست نمى دهيم .))(4)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.