117 سير منازلكمال 1 – يقظه : بيدارى از خواب غفلت و شناخت مقام آدميت . 2 – توبه : باز گشت به خدا و پناه آوردن به حضرت حق جل جلاله . 3 – ورع : پرهيز از محرمات و شبهات . 4 محاسبه : ارزيابى خوبيها و بديهاى نفس با خود و ديگران . 5 – ارادت …
ادامه مطلباسلام شناسي
116 پيام رزمندگان
116 پيام رزمندگان در سنگر اگر به خون شناور گردم ور مثله و قطعه قطعه پيكر گردم بهتر ز هزار سال عمر است كه من تسليم به دشمن ستمگر گردم گر عرصه زندگى به ما گردد تنگ ور غوطه به خون خوريم در جبهه جنگ يك نام به خون نوشته بر سينه سنگ بهتر ز هزار نام آلوده به ننگ …
ادامه مطلب115 پيام شهيدان
115 پيام شهيدان حجاب چهره جان مى شود غبار تنم خوش آن دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم چنين قفس نه سزاى من خوش الحانى است روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من ز او جانى ستانم جاودان او ز من دلقى …
ادامه مطلب114 پيام جانان
114 پيام جانان روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم از كجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا ميروم آخر ننمائى و طنم من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم آنكه آورد مرا، باز برد تا و طنم مرغ باغ ملكوتم ،نيم از عالم خاك چند …
ادامه مطلب113 رهائى
113 رهائى از نفس خودم جدائيم ده يا رب و زقيد خودم رهائيم ده يا رب بيگانه ز آشناى خويشم گردان يعنى به خود آشنائيم ده يا رب نى از تو حيات جاودان مى خواهم نى عيش و تنعم جهان مى خواهم نى كام دل و راحت جان مى خواهم چيزى كه رضاى توست آن مى خواهم
ادامه مطلب112 گوش شنوا
112 گوش شنوا توانگرى نه به مال است پيش اهل كمال كه مال تالب گور است و بعد از آن اعمال من آن چه شرط بلاغ است با تو مى گويم تو خواه از سخنم پندگير و خواه ملال محل قابل و آنگه نصيحت قائل چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال به چشم و گوش و دهان آدمى …
ادامه مطلب111 دزد يا حسين
111 دزد يا حسين شبى دزدى وارد خانه روضه خوانى شد، وسائل قيمتى منزل را جمع كرد، و در يك چادر شب بزرگ پيچيد. هنگامى كه خواست آنرا بلند كند تا بر پشتش بيندازد و فرار كند، بر حسب عادت گفت : يا على روضه خوان از صداى ياعلى دزد از خواب پريد، و از جا بر خاست و مچ …
ادامه مطلب110) دزدان حرفه اى
110) دزدان حرفه اى مردى روستائى در حالى كه زنگوله و ريسمانى به گردن بزش آويخته و سر آن را به دست گرفته بود، سوار بر الاغش به شهر مى رفت . سه دزد او را ديدند، يكى از آنها گفت : من بزش را مى دزدم . ديگرى گفت : من الاغش را مى برم . و سومى گفت …
ادامه مطلب109) كسب علم در حال احتضار
109) كسب علم در حال احتضار ابو ريحان بيرونى در حال احتضار بود.يكى از دانشمندان به ديدنش آمد. ابوريحان از او در باره يك مطلب علمى سوال كرد. گفت : اكنون وقت سؤ ال و جواب و مباحثه نيست . ابوريحان اصرار كرد و گفت : عقل حكم مى كند دانستن بهتر از ندانستن است . پس اگر بدانم …
ادامه مطلب108) خليفه دست و دل باز
108) خليفه دست و دل باز ابو دلامه بر مهدى عباسى وارد شد.خليفه به او گفت : چه حاجتى دارى ؟ ابو دلامه : استدعا دارم يك سگ شكارى به من مرحمت كنيد. خليفه دستور داد سگى به او بدهند. ابو دلامه : اى خليفه ،پياده كه نمى توان شكار كرد. خليفه : يك مركب سوارى هم به او بدهيد. …
ادامه مطلب
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج