خانه » كتاب : داستانهاى استاد » اسيران آزاديبخش
23

اسيران آزاديبخش

روز يازدهم محرم ، جلادهاى ابن زياد، مى خواهند اهل بيت حسين (ع ) را از كربلا، به سوى كوفه و شام ، حركت دهند.
شتران بى جهاز را مى آوردند، تا خاندان حسين و عزيزان پيغمبر خدا را، بر آنان سوار كنند.
امام زين العابدين (ع )، در آن روز به شدت مريض بود، مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستند، از اينرو با كمك عصا حركت مى كرد.(96)


در آن حال ، امام را به عنوان اسير، حركت دادند و بر شترى كه فقط يك پالان چوبى داشت و حتى بر روى آن يك جل هم نبود، سوار كردند.
آنها احساس كردند كه امام ، چون بيمار و مريض است ، ممكن است نتواند خودش را نگهدارد، لذا پاهاى آن حضرت را محكم بستند، غل به گردنش انداختند، زنان و كودكان را نيز بر شتران بى جهاز سوار كردند.
با اين حال ، اهل بيت حسين (ع ) را وارد شهر كوفه نمودند.
ديگر كوفتگى ، زجر، شكنجه ، به حد اعلا رسيده است ، با چنين وضعى ، بعد از آن همه شكنجه هاى روحى و جسمى آنان را به اينجا رسانده اند.
زينب (س ) را وارد مجلس ابن زياد مى كنند.
((زينب )) زنى است بلند بالا، كنيزانش ، دورش را گرفته اند.(97)
با شكوه خاصى ، وارد مجلس ابن زياد شد، امام سلام نكرد.
ابن زياد، از اين بى اعتنائى ، سخت ناراحت شد، و با اينكه زينب را شناخته بود، ولى در عين حال گفت :
اين زن پرنخوت و تكبر كيست ؟
كسى جواب نداد.
دو مرتبه سئوال كرد، مى خواست كسى از همانها جواب بدهد.
بار دوم و سوم ،
بالاخره زنى جواب داد:
هذه زينب ، بنت على بن ابى طالب .
اين ، زينب دختر على (ع ) است .
ابن زياد، گفت : خدا را شكر مى كنم ، كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد.
زينب ، در كمال جرئت و شهامت گفت : الحمداللّه الذى اكرمنا بالشهادة ،
خدا را شكر مى كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد، خدا را شكر مى كنيم كه اين ((تاج افتخار)) را بر سر برادر من گذاشت ، خدا را شكر مى كنيم كه ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد.
بعد در آخر گفت : رسوائى مال
فاسق ها است ، ما در عمرمان دروغ نگفتيم و حادثه دروغ هم به وجود نياورديم ، دروغ هم مال فاجرهاست ، فاسق و فاجر هم ما نيستيم ، غير ما است .
يعنى : رسوا توئى ، دروغگو هم خودت هستى ، پس از آن ، جمله اى گفت كه جگر ابن زياد آتش گرفت ، فرمود: ((يابن مرجانه ))… پسر مرجانه !… و اين همان چيزى بود كه ابن زياد مى خواست كسى آنرا بگويد، زيرا مرجانه مادر ابن زياد، زن معروفه و بدكاره اى بود.
و اين خطاب زينب (س ) كنايه از آن بود كه تو فرزند آن زن بد كاره هستى و رسوائى بايد از آن پسر مرجانه باشد.
ابن زياد، چنان از اين خطاب برافروخت و مملو از خشم شد، كه دستور داد:
جلاد را بگوئيد بيايد و گردن اين زن را بزند.
در اين هنگام ، يكى از ((خوارج )) كه آنجا حضور داشت ، با آنكه با على (ع ) و اولادش مخالف بود، ولى با اينحال ، به اين سخن ابن زياد اعتراض كرد و گفت :
((امير! هيچ توجه دارى كه با يك زنى دارى حرف مى زنى ، كه چندين داغ ديده است . با يك زنى كه برادرهايش كشته شده ، عزيزانش از دست رفته ، دارى حرف مى زنى ))؟!
ابن زياد، كه موقعيت را نامناسب ديد، از كشتن زينب ، چشم پوشيد.
آنگاه على بن الحسين ، را به او معرفى كردند.
فرعون وار صدا زد: ((من انت ؟)) تو كى هستى ؟
فرمود: ((انا على بن الحسين )) من على بن الحسين هستم .
گفت : مگر على بن الحسين را خدا در كربلا نكشت ؟
فرمود: البته كه قبض روح همه مردم بدست خداست .
ولى كشتن او بدست مردم بود.
گفت : على و على يعنى چه ؟ پدر تو اسم همه فرزندانش را على گذاشته است ، مگر اسم ديگرى نبود؟
فرمود: پدرم ، به پدرش (على بن ابى طالب ) ارادت داشت ، و دوست داشت كه اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد. (يعنى اين تو هستى كه بايد از پدرت زياد، ننگ داشته باشى ).
ابن زياد، كه انتظار نداشت كه يك اسير، اينگونه با جراءت در نزد او حرف بزند، به خشم آمد و گفت : شما هنوز جان داريد، هنوز نفس ‍ داريد؟ اينگونه در مقابل من حرف مى زنيد؟
جلاد! بيا گردن اين را بزن .
در اين وقت ، زينب (س ) از جا بلند شد، على بن الحسين (ع ) را در آغوش گرفت و گفت :
بخدا قسم ، گردن اين را نخواهد زد، مگر اينكه اول گردن زينب را بزنيد.
ابن زياد، مدتى نگاه كرد به اين دو نفر و بعد گفت :
بخدا قسم ، الآن مى بينم ، كه اگر بخواهم اين جوان را بكشيم ، اول بايد اين زن را بكشيم .
پس به ناچار از كشتن امام زين العابدين نيز صرفنظر كرد.(98)

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.